آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 25, 2008 سيزده به در بود گمونم، که دخترخاله و دخترعمههای تينايجر بزرگتر همهگی بسيج شده بودن دسته جمعی پيکهای نوروزی نوه کوچيکترا رو حل میکردن! بعد ازون سری تکاليف نوروزی، يه سفرنامهنويسیش هم خورده بود به تور ما. از طرح روی جلد و سر و ته بندیش گرفته تا اديت و پرينت عکس و الخ. طی اون پروسه، يه نگاهی به يادداشتهای دخترک کردم، ديدم عوض سفرنامه بيشتر يه گزارش معمولی نوشته که فلان روز فلان جا رفتيم، فلان کار را کرديم و الی آخر. نشستم يه خورده توجيهش کردم که فرزندم، اينجوری که به درد نمیخوره که، سعی کن نوع نوشتنت رو به کل عوض کنی. از حسای خودت بنويسی، ازونا که دلت میخواسته يا بدت ميومده يا دوسشون داشتی يا هر چی. بعد يکی دو تا نوشتهی اولش رو براش بازنويسی کردم که روال کار بياد دستش. اونم انصافن نکته رو رو هوا زد و نشست همهرو دوباره بازنويسی کرد. يه جاهايیشم که هی میرفت تو خاکی میآوردمش تو راه، يه خورده چاشنی طنز هم قاطیش کردم و خلاصه چيز خوندنیای از آب دراومد آخر سری. سر و وضع ظاهریشم با يه خورده قرطیبازی خوشگل شد و برد تحويل داد.
بعدنا شنيدم که نه تنها سفرنامههه تو خونواده هی دست به دست گشته و همه نشستن تا تهش خوندهن، بلکه تو مدرسه و تو خونوادههای اوليای مدرسه هم گشته و کلی خواننده به هم زده برا خودش. جايزهی بهترين سفرنامهی نوروزی رو هم گرفته حتا!
چند وقت پيشا دخترخاله کوچيکه زنگ زده بود که مدرسهمون يه کارگاه هنوری گذاشته که میتونيم مهمون ببريم، من میخوام به جای مامانم تو رو ببرم. میگم خوب مامانت گناه داره که. میگه نه بابا، تو باحالتری، من به همه گفتم دلم میخواد دختر تو باشم، دوستام دلشون میخواد ببيننت. بعدم مامانم که ازين کارا سر در نمياره که!
قبلترش اون يکی دخترخالههه زنگ زده که نمايشنامهی طنزی که برا دهه فجرشون نوشته بودم اول شده قرار شده برن منطقه!
ازونجا که کلن من زياد پيشنهادهای دوستانه از ردههای سنی زير دال دريافت میکنم و مورد علاقهشون واقع میشم؛ اينه که گمونم اگه يه مقدار در گروه سنی فعلیم تغيير ايجاد کنم و دامنهی فعاليتهام رو به گروه سنی الف و به و نهايتن جيم معطوف کنم، احتمال آهو شدنم وجود داره!
|
|
Comments:
Post a Comment
|