آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, April 7, 2008
میخوانی خودت لابد خبرها را. چه حجم ناامیدکنندهای این جغرافیا را گرفته در خودش. یک کتابی را یک عزیزی سفارش کرده بود به نام «داستان بیپایان»، شرح سرزمینی رویایی بود که پسرکی سفری اودیسهوار در آن داشت. شوالیهای بود مامور به یافتن راهی برای شکست تودهی نامعین سیاهی که داشت سرطانی رشد میکرد و موجودات و مخلوقات سرزمین رویاها را در خودش نیست میکرد. جاذبه داشت این غول سیاهی. نزدیکت که میشد دلت میخواست خودت را به تمامی در آن بیندازی و تمام بشوی. به همین سادهگی. یکهو میدیدی داری یک قسمتهایی از وجودت را برای همیشه از دست میدهی. میدانی پسر؟ اینجا هی دارد آن تکههای مرواریدی که دلت را بهشان خوش کنی، نایابتر میشود. هردفعه باید بهانهی کوچکتری پیدا کنی برای سپریکردن.
... تاریخ آدم را غمگین میکند. برعکس جغرافیا که هی تخیلت را پروار میکند. این را تازه فهمیدهام. ماندهام چهطور آن همه سالهای نوجوانی، تاریخ را دوست داشتم و از جغرافیا خسته بودم. شاید قصه را دوست داشتم و تاریخ قصه بود برایم. حالا که رفتم در دههی چهارم، برای خودم تاریخ دارم. وقتی صحبت بیستسال میشود، درک میکنم زمان را. خاطره و تصویر دارم از بیست و اندی سال قبل. حالا مثلن، وقتی تاریخ این سه دههی اخیر را میخوانم، دلم بیشتر میگیرد. خیلی چیزهایش را یادم هست هنوز. آن سیاهی که برایت تعریف کردم، تمام قصهگیِ تاریخ را در خودش بلعیده. چیزهایی مانده که هی افسوس میخوری از یادآوریشان. شرمت میآید که چهطور، هی فرو میرود همهچیز، در این جغرافیا. ... داشتم مقالهای میخواندم در باب شیمیِ عشق. شهروندِ یکی از هفتههای اسفند بود انگار. بینظیر! نشسته بودند عشق را تجزیه کرده بودند به آمفتامینها و مولکولها و ژنها و اینها. که این جذبهی ایمان و جذبهی معشوق و جذبهی پریدن از ارتفاع، چه جوری و از کجا درمیآید. با این که خیلی هم از علمیشدن و عددورقمشدن این جور چیزها خوشم نمیآید، اما کیف کردم. آخرش یک جملهی درجهیکی نوشته بود که دفاع خوبی از این تزشان بود: این که ما بدانیم خورشید چهطور غروب میکند و فیزیک و نجوم بلد باشیم، چیزی از زیباییهای غروبِ خورشید، کم نمیکند. [+] |
|
Comments:
Post a Comment
|