آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, April 10, 2008
میگويد: خوش به حالت.
لبخند میزنم به پهنای صورت و نمیگويم کجا بودی وقتی سراشيبی تپه را شروع کردم به دويدن و دور گرفتن و دور گرفتن، که فقط دور شوم از آن چند دقيقهی کنار نردهها، که تمام شود جای آن دقايق لعنتی، که دور بگيرم و ديگر دويدنم دست خودم نباشد با آن سرعت ديوانه وار، که آرزو کنم کاش الان يکی آن بالا به ذهنش برسد ته فيلم من را مثل «بهشت» تمام کند، که با همان سرعت ديوانهوار اوج بگيرم بالا بروم بالا بروم تا بشوم يک نقطه، تا حتا نقطه هم نباشم؛ هه، کجا بودی تمام آن ثانيهها را؟ که حالا آرزويت اين باشد که جای من باشی و خوشبهحالیات منی باشم که تا خود خانه دويدم از پلههای پشتی رفتم بالا روی هرهی تراس نشستم پشت به حياط که يعنی دارم منظرهی غروب و تپهها را تماشا میکنم. که اشکهام سرريز کنند و با خودم بگويم چه وقت بدی برای ترکيدن، خدا را شکر که قرمز نمیمانند چشمهام. خوش به حال من که حتا اشکهام هم بايد بهوقتش سرازير شوند و فکر کنم اگر کسی ديدشان بگويم از سرخوشی تپهها گريستنم گرفته يا چه. |
|
Comments:
Post a Comment
|