اينکه بِهِم بگن «تو همهی زندگی منی» معذبم میکنه. بيشتر ترجيح میدم بخش مهمی از زندگی يه آدم باشم تا همهش!
Comments:
خوب اینو که من شدیدا موافقم ... آدمهای دورم هم عادت کردن که بخش خیلی مهمی از زندگی من باشند ... نه همه اش ... حتی ان یکی. اما انقدر دلم برای روزهایی تنگ می شود که این بخش آزاد از دسترسی همه ی انها که دوستشان می دارم ... آزاد نبود و دور نبود و لگدماب هزار و حال و هوا بود. با هم می نشینیم و در رویا غوطه می خوریم. من و آن همه رهایی.
آدمهای دورم هم عادت کردن که بخش خیلی مهمی از زندگی من باشند ... نه همه اش ... حتی ان یکی.
اما انقدر دلم برای روزهایی تنگ می شود که این بخش آزاد از دسترسی همه ی انها که دوستشان می دارم ... آزاد نبود و دور نبود و لگدماب هزار و حال و هوا بود.
با هم می نشینیم و در رویا غوطه می خوریم.
من و آن همه رهایی.