آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, June 11, 2008
دشنام
سنجاب را از جنگل بزرگ راندند، چرا که او دشنام داده بود. تشنه و آفتابزده، با انگشتان کوچکش حساب کرد: «يکبار نخستين قطرههای کمرنگ نور به درون لانهام ريخت و بار ديگر از لابهلای برگهای گرد گرفتهی سيب وحشی ميان چشمم نشست.» با اين حساب دو روز بيشتر نمیگذشت که شير، شايد به آن جهت که حوصلهاش سخت سر رفته بود، برادر بزرگ او را چاشت کرده بود. و برادر کوچک از لابهلای شاخههای بسيار باريک سيب وحشی فرياد زده بود: «ای شير جوانمرد! به نظر تو کمی تلخ نبود؟» و شير، خسته و اندوهگين پرسيده بود: «چه میگويد؟» و بانگردان جنگل گفته بود: «دشنام میدهد.» پس، سنجاب را از جنگل بزرگ رانده بودند، چرا که او دشنام داده بود. ... نادر ابراهيمی اين قصه رو امروز آقای تقوايیمون به عنوان يادبود نادر ابراهيمی سر کلاس خوند. |
|
Comments:
Post a Comment
|