آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 30, 2008
زندگانی نه تنها يک بشقاب ماکارونی گندهست، بلکه حتا بشقاب ماکارونیش تو تاريکی هم کار میکنه!
در راستای مينی-جشنوارهی فيلم کوتاه، امروز همينجور که واسه خودم نشسته بودم تو سالن مشغول تماشای فيلم، چند نفر اومدن نشستن کنار من. آقای تازه از راه رسيدهی کناری هی پشت سر هم چند تا سؤال داشت و مجبور شد از من بپرسه. بعد نه که آقای خوشبويی بود، منم با روی خوش جواب دادم و کمکم سؤالاش تبديل شد به مکالمه. من درحالیکه چشمم به پرده بود و همچين يه نمه حوصلهم هم سر رفته بود و هی تو اين چند روزه هم کسی نبود باهاش معاشرت فيلمانه کنم، به مکالمه ادامه دادم و تو دلم گفتم ایول، چههمه حاليش هم هست. تا آخر سانس که چراغا روشن شد، برگشتم ببينم صاحب اين بو و سواد چه ريختيه که ديدم هاها، آقای ايگرگه که!! نيشمان رسمن باز شد خلاصه. اين آقای ايگرگ ازون موجودات جذابيه که من تا حالا فقط از دور ديده بودمش در حد سلام خدافظی؛ و هميشه فک میکردم اينم بر اساس تئوری «آدما يا جذابن، يا باسواد» نبايد آدم قابل معاشرتی باشه. اما انصافن سوادش در حد دقيقهای شيشصد هفتصد تومن -سلام دکتر منتظری- بود با يه سيخ گوجهی اضافه. اونقدر که بشه معاشرت باهاش رو با گفتگوی کارگردان تاخت بزنه آدم. هرچند ته دلم کلی بر سر دوراهی مونده بودم و دلم میخواست حرفای ابراهيم مختاری رو گوش بدم بسکه مستندهاش تر و تميز بودن با کادربندیهای حسابشده. «اجاره نشينی» و «زعفران» از شستهرفتهترين کارايی بود که تو اين چند روزه ديدم. اما خوب، مثل هميشه پنينی اسفناج چپدست برندهتر از فرهنگ و هنر ظاهر شد و کمی از بار غم شکست بالاک نازنين و يواخيم لوی خوشتيپ رو کم کرد. |
leylaa.com