آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, June 25, 2008
سهشنبهها شب که برمیگردم خونه، دلم میخواد هيچکاری نکنم، با هيشکی حرف نزنم، همينجوری بشينم بشينم اونقد که مزهی کلاس تهنشين شه توم.
بعد يه وقتايی، يعنی يه کموقتايی آقای استاد وسط طرحخونیهامون يههو تکيه میده عقب، همينجور که داره خاکستر سيگارش هی واسه خودش قد میکشه شروع میکنه به خود-گويی. از تعريف سفرش با گوگوش و مسعود کيميايی گرفته تا ملاقات سهراب و دوستدخترش و سر صحنهی پرويز کيمياوی و الخ. بعد يواش يواش میرسه به ويکتور شيستروم و فلينی و دسيکا. يهخورده اون وسطا از روی لينچ رد میشه و بعد میخوره به برگمان و باب ديلان. همين حوالی باب ديلانه که میپرسيم: استاد، نظرتون در مورد نامجو چيه؟ استاد خاکستری میتکونه و لبخند کشدار و مکث هميشگی بعدش و شروع میکنه به نامجو-گويی. بعد اينجور وقتا، صدای هيشکی درنمياد از ترس اينکه مبادا استاد چشمش بيفته به ساعتش و برگرده سر درس و مشق. خلاصه که سهشنبههام شدهن انی گيون تيوزدی. |
;)