آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, June 19, 2008
لباس بالاک را تنم کردهام. دلمهها را چيدهام توی بشقاب سفالی نارنجی، خوش آب و رنگ شده تضادشان. ظرف سالاد و «کافه پيانو» را هم گذاشتهام کنار دستم نشستهام پای بازی آلمان-اتريش. اين که لباس آلمان را تنم کردهام نه که مثل اين خورهها به هوای تماشای بازی باشدها، نه؛ صبح که از زير دوش بيرون آمدم، مانده بودم چه بپوشم که چشمم افتاد به پرچم خوش آب و رنگ آلمان -برای خودش بلوز شلوارکی هم محسوب میشد به هرحال- اين شد که رفت تنم تا حالا که شب شده و موقع بازی.
داشتم میگفتم. صدای بازی را کم کردهام به هوای خواندن کتاب، صفحهی بيست و هشتم. بعد يکهو حواسم جمع ِ اين میشود که چهطور دارم دنبال يک آدمی میگردم لای جملههای کتاب، عوض اينکه حواسم به کتاب باشد يا بازی. بعد حتا جمعتر به اينکه يکوقتی هم -يکوقتی قبلتر از حالاها- يک همچين شبهايی حواسم/مان کجاها بود و حال و هوام/مان چهجورها و الخ. يا يک شب که نصفی از همين لباس امشب تنم مانده بود و تکهی ديگرش تن تو بود نصفهنيمه -بسکه توی لباسهای من جات نمیشد- پتو را پيچيده بودم دورم حتا بستهچيپسمان را هم برده بودم آن زير که مجبور نباشم دستم را بيرون کنم از زير پتو. بعد تو گيلاس به دست -آنوقتها هنوز اولهای مريضیت بود- آمده بودی که: بيا اينور -رو اين مبل گندههه- و من که: ntch، قنديلمه. و تو که خنديده بودی: هه، طرفدارای آلمانو باش. و لابد من را و پتو را و نصفهلباس بالاک را و بستهی نيمخوردهی چيپسمان را برداشته بودی بگذاری روی آن مبل گندههه. و من چشمم را از روی صفحهی تلويزيون برنداشته بودم و سرم را نچرخانده بودم و هيچ کار ديگر هم نکرده بودم. میخواستم بگويم آن شب هم حواسم از بازی پرت بود. اصلن حواسم از همهچی پرت بود. يک جور پرتِ خوب از آنها که انگار پرتاب شده باشی ته دنيا. بعد حالا يک همچين شبی که هر دو تکهی لباس بالاک تنم هست و هيچ خبری از تو و کُریهامان نيست دارم فکر میکنم حتمن حالا که نشستهای روی آن مبل گندههه حواست -يک گوشهی کوچکش لااقل- به من هست که لابد الان نشستهام پای بازی و يک گوشهای -يک گوشهی کوچکی لااقل- از حواسم به تو هست. -سلام ايرما- بعد همينجورها میشود که يکوقتهايی ناغافل آدم لابهلای خطهای يک کتاب گم میشود بعد پيدا میشود هيچکس هم نمیفهمد کجا بوده با کی بوده يا چه. |
وای از اون وقتی که همه چیز تو رو یاد گذشته بندازه.
اون موقع فقط میشه نشست و حسرت خورد.خندید.گریه کرد و بعدش خوابید به این امید که...؟ بدون هیچ امیدی.
(درباره ی برنامه ی «زن امروز»،«ستاره درخشش» و «لونا شاد»!!)