آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 18, 2008
مهرجويی ديگر هامون ندارد..
همين سهشنبه بود که تو جلسهی آقای نويسنده، يه طرح مستند خونده شد در مورد تعداد قبرای باقیمونده تو قطعهی هنرمندان. تا سهشنبه فقط دوازده تا قبرِ خالی باقی مونده بود. همينجور که داشتيم حول و حوش طرح حرف میزديم، سوژه شيفت شد روی اين قضيه که يه ماراتنی بين هنرمندا درمیگيره برای اين دوازدهتا قبرِ باقیمونده. هيشکی اما فکرشو نمیکرد خسرو شکيبايی هم تو اين ماراتن شرکت کنه، هيشکیِ هيشکی. ××× توی دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلویزیون آن روزها، یک جور خاصی کج می ایستاد... انگار که بخواهد راهش را بگیرد و برود. اما قبلش حرفی را یادش می آمد و پا شل می کرد، یک دستش را می آورد بالا، انگشت اشاره اش را می گرفت رو به "عاطفه"، ابروهایش را می داد بالا، طوری که می رفتند زیر چتری های لخت و پر کلاغی موهای پرپشتش، سرش را تکان می داد و با توپ پر می گفت:" هر کاری می خوای بکن، ولی..." چند بار نرم و تند تند پلک می زد، صدایش را می آورد پایین و از ته گلو می گفت:" قهر نکن!" ... بعد لبش یک کمی می لرزید، انگار بخواهد چیز دیگری هم بگوید... نمی گفت. سرش را با حرکت ریزی تکان می داد و نور روی موهایش برق می زد. سکوت می کرد. دستش را می انداخت. این پا و آن پا می کرد. شانه های پهنش را می داد عقب، نگاهش را از عاطفه می گرفت، می چرخید و می رفت. ما هم می مردیم... می مردیم. خسرو شکیبایی عزیز! از تو ممنونم به خاطر آن شانه های پهن، آن سر تکان دادن ها... و عمری که برای ما صرف کردی. از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز. خداحافظ [+] |
سعی کردم تا الان این خبر رو به درونم راه ندم، کسی که نیست، دیگه نیست. فایده ای نداره، نه گریه و نه هیچ چیز دیگه
ولی این نوشته تو.......
.... و عمری که برای ما صرف کردی.
ممنونم
" من از تو می مردم هامون "
در ضبط صوت کوچکم برایم حرف زد ... صدایش که هست مثل همه صداها که می مانند
نه تنها به من اطلاع نداده اید و یادداشت من را وبتان به کار برده اید، بلکه نامی هم از نویسنده اش نبرده اید و آنرا در ادامه ی نوشته ی خودتان فرار داده اید.
متوجه لینکی که زیر آن گذاشته اید هستم. اما شکل درست استفاده از مطالب دیگران این نیست.
خوشحالم که یادداشت اینقدر مورد پسندتان بوده. اما اگر با ذکر نام و منبع و اطلاع من اینکار را کرده بودید، هم احترام زیادی در من بر می انگیخت و هم مرا بسیار خوشحال می کرد.
موفق باشید.