آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, July 16, 2008
حرفای آقای نويسنده، منو ياد «عقرب روی پلههای راهآهن انديمشک» انداخت. ياد حسی که با خوندن اون تصاوير کوتاه و کمحرف، دچارش شده بودم. شبيه اولين باری که «غريبانه»ی کويتیپور رو تو ماشين جينجين گوش دادم. «گفتم مرو، خنديد و رفت» رو. نسل ما هرچهقدر هم از جنگ بيزار باشه، اما اونقدر سالهای نوجوونیش با جنگ آميختهست که نمیشه هيچجوره تفکيکشون کرد. هر تلنگری آدم رو میبره به اون سالها، سالهايی که ازونهمه هياهوش الان فقط يه سری تصاوير گيجخوردهی دنيای کودکی-نوجوانی باقی مونده. يه سری حسهای لِردبستهی تفسيرناپذير که با کوچکترين تلنگری ميان روی سطح.
ديروز همينجور که آقای نويسنده حرف میزد، همينجور که خانوم وکيله، من هی ته دلم میلرزيد و اشک جمع میشد. اونقدر که حتا وسوسه شده بودم جزو پروژههای تحقيق فيلمنامه، يکی ازونهمه موضوعهای جنگی رو هم تيک بزنم حتا. يادم نيست خلاصهطرح کدوم عمليات بود -کربلای چار؟- که اينهمه تحت تأثير قرار داده بود منو. همون که وقتی نامه میدن به فرمانده که عمليات لو رفته، کنسلش کنيد؛ فرمانده زير نامه پاراف میکنه: اين عمليات عاقلانه نيست، عاشقانهست.. اين نوشتهی فرهاد جعفری يادم آورد دوباره حال و هوای جلسهی ديشب رو. |
|
Comments:
با همین کارهای عاشقانه شان بود که ریدند به زندگی مان.
Post a Comment
|