آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, August 3, 2008
اين را میخواستم همان روزی بنويسم که اساماس زدی برای دفاعت. که لابد میدانستی نمیآيم-بهتر بود نيايم- اما باز هم مثل تمام هميشهی اين سالها کار خودت را کرده بودی بیکه منتظر واکنش من باشی. میخواستم بنويسم چههمه خوب است اين دوستیهای بیکلام. اين يادِ هم بودنهايی که نه توقعِ آنچنانی به دنبال دارد، نه گِله و گلهگذاریای، نه چيزی. همين يادداشتکهای بیفعلی که معنیشان میشود «دلم میخواست باشی».
ياد اتفاقهای آن سال لعنتی افتادم هم. يادم است نه بعدش و نه بعدترش حتا، هيچوقت برايت تعريف نکردم که چی شد و چی گذشت و الخ. اما از همان دور، وسط آنهمه اتفاقهای بد و خيلی بد، چههمه خيالم راحت بود که تو هستی. که حالا هر چی هم که بشود، لااقل تو بیکه هيچ توضيحی بخواهی از من، هستی و میمانی. بعدترهاش بود گمانم، که يادت بودم و با خودم فکر کرده بودم کاش توی اينهمه بدو-بدوهای نفسگير اين روزهامان، يک چند ساعتی را میدزديديم-بیکه مجبور باشيم توضيح بدهيم که کجا بودهايم با کی بودهايم چرا و الخ- میرفتيم آن بالاهای درکه مینشستيم لابد اينبار تو هی حرف میزدی من گوش میدادم میفهميدم چه میگويی تمام میشد میرفتيم پی کارمان و يکجايی ته دلمان میگفتيم «هومممم.. چه خوب». نه که خودشيفته باشمها، نه، اما فکر میکردم يک همچين وقتهايی خوب است يک جايی همين نزديکیهات باشم، گيرم فقط برای گوش دادن و هيچی نگفتن. راستش يکی دو باری هم دستم رفت شمارهات را بگيرم، اما باز فکر تو و بايد-نبايدهامان را و دخترک مهربانِ تو را کردم و بهش حق دادم دوست نداشته باشد يا باور نکند جنس دوستیمان را و چه و چه. بعد داشتم فکرتر میکردم که اصلن با تمام اين تنبلیها و سيمخاردارهای من، چه خوب که هنوز ماندهاند دوستهايی که بلدم باشند و از ساکتبودنها و هيچی نگقتنهام حوصلهشان سر نرود. حالا درست که من شعور رابطهداریم نزديکهای صفر است، اما عوضش آدمها را خوب بلدم. زود ياد میگيرمشان. دير يادم میرودشان. بلد نيستم درستحسابی دوست شوم، اما بلدم دوست بمانم-حالا گيرم با کمی اغماض-. بعد برای همين، وقتهايی که يکهو میروم پی کارم گم و گور میشوم، دوباره که برمیگردم میبينم يک آدمهايی ناراحت شدهاند خيال کردهاند يادم رفتهشان، غصه میخورم از اينهمه گفتن که «درست که شعور رابطهداریم نزديکهای صفر است، اما بهخدا دوست دارمتان.» بعد، خيلی وقت بعد آنقدر که بشود همين چند شب پيشها، آن يکی اساماسات که نزديکهای نصفهشب رسيد، با خودم فکر کردم چه خوب که تهران نيستم امشب. يکوقتهايی فاصله-حتا همين هزار کيلومتر فاصله- میشود يک بهانه. بهانهای برای ساکت ماندن، هيچچيز نگفتن. وگرنه که لابد بلد بودم بدانم چههمه خوب بود اگر میشد يک آنشبی را تا دمدمای صبح حرف بزنيم. میدانستم يک همچه شبی خوب است اگر نزديکات باشم. بسکه بلدم چه جنسی دارند حسهای يک همچه شبهايی. و بسکه میدانم وقتی آدمی مثل تو شب ازدواجاش همچين اساماسی بفرستد يعنی چی. حالا هم که دارم اينها را مینويسم، برای توضيح دادنام نيست. برای اين است که بگويم چه خوب است دوستیهايی که با يک تکجملهی بیفعل و فاعل حتا، خودشان گفت-و-شنودهاشان را مینويسند، بیصدا، بیحرف. خسته نباشی رفيق. نه از آن دست خستهگیها؛ خسته نباشی از اينهمه دوست بودن و دوست ماندن. |
|
Comments:
فکر میکردم يک همچين وقتهايی خوب است يک جايی همين نزديکیهات باشم، گيرم فقط برای گوش دادن و هيچی نگفتن.
Post a Comment
|