آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 13, 2008
يادم باشد يکوقتی بنويسم از اين که شب چه پتانسيلهای عجيب و غريبی دارد.. برای خيلی چيزها.. اصلن اينجوری که به نظرم همهچیزها را آدم بايد دو بار يادشان بگيرد.. يکبار روز.. يکبار شب.. از خربزه و داستان کوتاه و بادام هندی و فيلم تينايجری گرفته، تا تلفن و خريد کفش و چت و جلسه و رستوران و آدمها.. بايد امتحان کرده باشی خودت، تا ببينی مثلن چههمه شبِ رستورانها فرق دارد با روزشان.. کفشها هم شبها خوشگلترند تا روزها.. کتابها اما شب که میشود از جلوی چشمهای آدم قايم میشوند، روز بايد خريدشان.. شب وقتِ کارتتبريک خريدن است و لوازمالتحرير، کتاب اما نه.. ساندويچها شبها خوشمزهترند، پيتزاها هم.. سوشی را اصلن بايد شب خورد، روز وقت پلو خورش است و چلوکباب و غذاهای تهديگدار.. کيتکت انگار از غروب به بعد بيشتر میچسبد.. فيلمهای تينايجری جان دادهاند برای ظهر روزهای قرمز بين هفته.. فرندز را اما نمیشود هوا که روشن است ديد.. شعر را شب که بخوانی بيشتر میفهمیش.. بعضی مِيلها را بايد نيمهشب بنويسیشان، روز که باشد لحنشان هزاربار فرق میکند با آنی که قرار بوده.. رابطهها هم شب و روزشان فرق میکند.. آدمها هم.. بعضی آدمها آدمِ روزاند فقط.. بلد نيستند آدمِ شب باشند.. بعضی ديگرها اما شبشان را که بشناسی دلات بيشتر میخواهدشان.. بسکه پتانسيلهای عجيبغريبی دارد اين شب.. برای همين است که میگويم هر آدمی را، هر چيزی را هم روز تجربهاش کن و هم شب..
|
|
Comments:
و وبلاگ و وبلاگ خوانی ؟! صبح بیشتر می چسبد یا خورشید کله اسمان یا غروب یا سر شب یا نیمه شب ؟؟؟ به نظرم وبلاگ ها هم شبیه ادمیزادگانند ... بعضی وبلاگ روزند و بعضی وبلاگ شب و نیمه شب ...
وبلاگ نوشتن و خوندن، جفتش شب. اس ام اس هم شب. من واقعا این دو تا رو هم با پوست و استخون درک کردم. آیدا خانم رو هم یه روز، حدودای نزدیک قبل از ساعت 6 عصر باید درک کرد. :دی
از اینروست که خواب را برخود حرام می کنیم. می خوانیم. می بینیم. می نویسیم. و چه لذتی ست در این سکوت و خواب مردمان غریب. بامدادان ،پلک ها سنگین: وقت بیداری ست! بخواب
چه همه جغدها با پوست و خونشون این پست رو درک کردن از بس که راسته
Post a Comment
|