آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 14, 2008
هيچ حواست هست اين مرداد ديگر همان مرداد لعنتی نيست؟ که چههمه دارد سنگ تمام میگذارد، دستدست میکند، کش میآيد تا هرجور شده شهريور ديرتر از راه برسد؟ هيچ فکر میکردی روزی برسد که دستبهدامن مرداد –همان مرداد لعنتی- شوی؟
آقای نويسنده تعجب میکند ازين عادتنداشتنِ من به سلام و خداحافظیِ توی اساماسها. میروم برايش تعريف کنم چند سالی میشود که ماها –ما آدمهای مسنجری که هر روز همانجور که سر کارهامان نشستهايم گپی هم میزنيم انگار که همه دور هم نشسته باشيم- نه سلام کردهايم به هم، نه خداحافظی. بعد پشيمان میشوم، بسکه میبينم نمیشود توضيح داد مدلِ اينجور معاشرتها را. خوب، بايد ياد بگيرم سلام کنم يکوقتهايی. آقای ايگرگ تعجب میکند از اصطلاحاتی که برای توضيح دادنهام استفاده میکنم: ژانر علیرضا، ژانر اميربامداد، ويترين، ژانر تی-آی، ژانر خميازه، طرز فکر اچ-بیای، هستی-زمان، مدل فرهيختگانی و الخ. میروم توضيح بدهم برايش که هر کدام ازينها چه ويژگیهايی دارند، بیخيال میشوم اما بسکه نمیشود هيستوری چندين و چند ساله را در دو سه جمله ريخت بيرون. خوب، بايد ياد بگيرم از لغات متداولتری استفاده کنم يکوقتهايی. آقای نويسنده میپرسد فلان قشر از آدمها را میشناسی؟ میگويم نه. میپرسد فلانیها را چی؟ -نه. میپرسد فلانیترها را؟ -نتچ. میگويد کیها را میشناسی کلن؟! میبينم هيچکیها را. بسکه به جای کوچه خيابانهای شهرمان پرسه زدهام در کوچه پسکوچههای اين مجازستان و بسکه دوستهام شدهاند دوستهای اين ولايت مجازی و صحبتها و معاشرتها و حرفهامان همه شده حول همين دنيا. میروم توضيح بدهم اما نمیدانم چرا توضيحدادنام نمیآيد. لابد بسکه به واسطهی اين زندگی مجازی، کتبیمان بهتر از شفاهیمان شده. يا بسکه اينجا، از ما زامبیهايی ساخته بیکه حواسمان باشد. آدمهايی که ديگر بلد نيستند چه جوری میشود با يک آدمی که وبلاگی نيست و هيچچی از تو و آرشيوت نمیداند ارتباط برقرار کرد. آقای ايگرگ میپرسد در مورد چی بلدی بنويسی؟ مکث میکنم. من؟ نمیدانم. انگار هيچچی. آقای نويسنده دارد از فاصلهگذاری حرف میزند در تئاتر. ها. اين را بلدم حتا من هم. بسکه اصلن جنس اين مجازستان وابسته به همين فاصلهگذاریهاست. از سادهتريناش بگير که چت باشد تا ای-ميل و گودر و نوتگذاریها و پستکردنها و چه و چه. اين فضا هميشه به تو اين امکان را میدهد از حس غليظی که در لحظه داری فاصله بگيری. توی چت که باشی، میتوانی وسطش بروی برای خودت چای بريزی و تا برگردی پشت ميز فکر کنی چه جوابی بدهی. میتوانی حتا دیسی شوی وقتهايی که میخواهی فرار کنی از جواب دادن، بیآربی شوی، اينويز شوی، و هزار و يک ژانگولر ديگر. میتوانی برای دو روز مِيل آدم آن طرف خط را جواب ندهی. میتوانی ميلش را صبح باز کنی نيمهکاره رهاش کنی بروی يک ليوان آب سرد بخوری برگردی تا بعد از ظهر همينجوری روی دسکتاپت باز بماند بیکه دستت به ريپلای کردن برود. میتوانی بعضیهاشان را ستاره بزنی که سر فرصت جواب بدهی، از آن فرصتها که هی مجالاش پيش نمیآيد. میتوانی يک روزی بروی ستارهاش را هم برداری که يعنی ديگر جوابش را نمیدهم. میتوانی خانه که میرسی شروع کنی به نوشتن تمام آن حس گسی که از سر گذراندهای. با تمام غر زدنهات و دلخوریهات و خوشیها و ناخوشیهات. بعد درفتشان کنی تا شب، تا فرداش، و بعد ديگر دست و دلات به پابليش کردنشان نرود. يا بگذاریشان درفت بماند تا يکی دو ماه بعدتر که وقتی پابليششان میکنی توی هيچ فيد-ريدر و گودری رد پاشان پيدا نشود. همهی اينها دست به دست هم میدهند که يادت برود مدلِ رابطههای فيس-تو-فيس را. وقتی ديگر هيچ فاصلهای نيست که به دادت برسد و حرف هم که نزنی حتا، چشمهات همه را لو میدهند بسکه تمام اين سالها هر وقت دلشان خواسته جلوی مونيتور اشک تویشان جمع شده، تهخنده گوشهیشان نشسته يا سرد و بیروح شده. آقای ايگرگ تکيه میدهد عقب. خيره نگاهم میکند. دستهام را گره میکنم دور فنجان، تا دماغ خم میشوم روی بوی قهوه. چانهام را میدهد بالا که: کجاها زندگی کردهای که اينجوری شدی؟ دماغم را چين میدهم: روی ابرها. |
از اون ستاره ها خورده اما ستارش هی کم فروغ شده هی کم فروغ شده وهی همینجور کم فروغ شده؟
رامین
http://mordad421.blogspot.com/2008/07/blog-post_22.html