آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Friday, August 15, 2008

mp3

3
بعد یادتان هست که آن روزها که هنوز کالرآیدی را قادر متعال، خلق نکرده بود هنوز؟ یادتان هست که بعضی‌ها آن‌روزها فقط صدایی، آوایی بودند پشتِ تلفن؟ یادتان هست که گاهی با خودتان فکر می‌کردید که این آدم‌های صوتی- یعنی تصور می‌کردید برای خودتان- عجب صورت‌های خوشگلی دارند؟ سرهرمس هنوز هم صدای آدم‌ها را پشتِ تلفن دوست دارد. شنیدنش را دوست دارد. از همه به‌تر: برای خلق‌کردنِ همین یک انسرینگ‌ماشین هم شده، یادمان باشد یک روزی یواشکی تهِ دل‌مان اعتراف کنیم که لابد خدایی و خلقتی و نظمی و بزمی بوده، آن‌روزها.

4
موسیو ورنوش این بغل نشسته دارد ریزریز می‌خندد. الاغ دارد توی دلش می‌گوید: رویت نشد سرهرمس که آخرِ بندِ قبل اضافه کنی عینهو وبلاگستان؟!

5
چندان دخیل مبند، کلن.

9
شش‌هفت سال تمرینِ مداومِ نوشتن کم چیزی نیست. وبلاگستان را می‌گوییم. دل‌مان خوش است و پر بی‌راه هم نیست که هفت‌هشت سالِ دیگر، همین‌ها بشوند چشم و چراغِ ادبیاتِ این حوالی. که پر کنند لابد صفحاتِ مجله‌ها و روزنامه‌ها را. که بس که خوب یاد گرفته‌اند حرف‌شان را صریح و تازه و نازک و کوتاه بزنند. منتظر باشید. ژانرِ داستانِ کوتاه تکان‌های اساسی‌ای خواهد خورد. این را به جماعتِ غیروبلاگیِ ادبیات‌چی می‌گوییم: همین وبلاگستانی که این همه تحقیرش کردید- خودت بیا فرهادجان نشان‌شان بده که فلانِ آدم‌ برداشته بود برچسب زده بود به تحقیرِ کتابت که وبلاگی است- همین وبلاگستان فرشته‌ی نجات‌تان خواهد شد از پرگفتن‌های بی‌هوده و بی‌خاصیت‌تان.


11
حالا سرهرمس خیلی هم مطمئن نیست که این «دل با یار و سر به کار» را اول‌بار آقای مهرجویی از خودش درآورد یا که چی. اما گاهی فکر می‌کند با خودش سرهرمس که این وبلاگستان همان «دل» قضیه است. بی‌هوده فرسوده و نابوده به کامِ خویش بوده می‌شوید لابد اگر سرتان را بسپارید جایِ دل‌تان. این را سرهرمس‌ای می‌گوید که کمی تا قسمتی به جبرِ زمانه- همانِ مجبوریمِ سابق- فاصله گرفته، دارد از دور تماشای‌تان می‌کند. به‌تر می‌بیند انگار.


14
از انتظار خوشت می‌آيد، ها؟ از آن‌ها که ته‌ديگ‌شان را نگاه می‌دارند تا پايانِ غذا، که مزه‌اش باقی بماند بعد از آن‌همه طعم‌های نگارنگ. از آن‌ها که تکه‌شکلاتِ تهِ کيت‌کت را با طمأنينه‌ی بيشتری می‌خورند. درشت‌ترين توت‌فرنگی را می‌گذارند آخرتر، تا کلی‌وقت بعدترش با ريزدانه‌های لابه‌لای دندان‌ها بازی کنند. اين د مود فور لاو را هم دوست دارند لابد برای تمام آن انتظاری که شُره کرده تو سکانس‌هاش. آن خرده‌خواهش‌های تن‌هاشان که مانده پشت ديواره‌های نازک ده‌سانتی. تو اين خواستن‌های ناکام را می‌چشی و لذت می‌بری. دستت را می‌کشی روی پوستِ تنِ ديوار و چيزی تهِ دلت ذوب می‌شود. اصلن توت‌فرنگی را دوست داری برای آن خرده‌وررفتن‌های ته‌اش. آن بازی‌بازی‌کردن‌ها و ‌آن چشيدن‌نچشيدن‌ها و قرقره‌کردن لذتی که در ذهنت اتفاق می‌افتد. گمانم تو به کل پيروِ فلسفه‌ی ديواره‌های نازک ده‌سانتی باشی. يا چه می‌دانم، يک تانتريست، نه که در سکس، در زندگی. که خرده‌لذت‌ها را مثل دانه‌های تسبيح يکی‌يکی به نخ بکشی، بی‌که برسانی‌شان به گرهِ آخر. که کيفور شوی ازمسير لغزش قطره آبی از حوالی گودی گردن، که تن را بگيرد بيايد پايين پيچ بخورد گم شود در گودال ناف، قاطی شود با طعم دهانت بی‌که با دست‌هات نگه‌داری تمامِ آن حادثه‌ی کوتاه را. که حوصله کنی اتفاق‌ها را واژه‌واژه بچينی‌شان کنار هم بی‌که جمله‌هاشان را درسته ببلعی. که هر نيم‌‌خطی را حل کنی در چند پاراگراف تکيه بدهی عقب يک نيم‌چرخی هم بزنی روی صندلی و فکر کنی به همين‌ها می‌گويند سکس لايت. هه. تانترا اگر ياد داده چه‌جور قطره‌قطره لذت‌ها را بچشانی روی تنِ آن ديگری، که تشنه‌اش کنی تشنه‌اش نگاه‌داری تشنه نگاه‌داری‌اش حوصله کنی تمامِ تن‌اش پر شود از خواستن‌ات از شهوتِ چشيدن‌ات از خواستن‌خواستن هی‌خواستن‌ات، باقی‌ش را تو اما رها می‌کنی بس‌که مست می‌شوی همين جاهای می‌شودنمی‌شودها و خواستن‌نخواستن‌ها و ته‌نداشتن‌های مدام.

15
بندِ قبلی را هم لابد ایرما به سید گفته، یا سید به ایرما، یا ورنوش به آلوارز، یا اصلن شاه‌عباس به سیمون. چه فرقی می‌کند. فکر کنید یکی از همین نامه‌هایی بدونِ امضایی است که هرچند روز، یکی‌شان می‌افتد زیرِ درِ خانه‌تان. از همان‌ها که لخت‌تان می‌کند یک‌هو. گاس هم که خودمان این حرف‌ها را زده باشیم زیرِ گوشِ ورنوش. چه فرقی می‌کند.

1
یک نفر باید پیدا بشود بالاخره که این عنوانِ «از خوشی‌ها و حسرت‌ها» را عاریت بگیرد از آقای آغداشلو و بر سردرِ جایی بگذارد بس که فاز می‌دهد لامصب، این روزها.

2
می‌دانید؟ اصلن دیارِ باقی همین‌جاست. بی‌خود گفته هرآن کس که آن وعده‌ی پوچِ مردم‌خرکن را، اسمش را گذاشته دیارِ باقی. دیارِ باقیِ ما زامبی‌ها، همین چهارتا و نصفی کلمه است، این‌جا. از آدم‌های این‌جا، همین یک مشتِ حروفِ نه‌سربیِ ول‌شده بر فرازِ ابرهاست که می‌ماند. همین قصه‌ها و غصه‌ها و خوشی‌ها و حسرت‌ها. که به قولِ آن رفیق‌مان، کسی اگر دقیق شود، اگر، نخ‌ها را ببیند و ریسمان‌ها را و تارهای نازکِ انواری که می‌تابند، از سوراخی، روزنی به روزنی دیگر؛ تو بخوان از غربتی به غربتی دیگر لابد.

5
ورنوش از این بغل می‌گوید بگو پس پارمیدای من کوش؟

6
بعد درست یک وقت‌هایی که سرت به کار است و دل‌ات گم، یک نخی، باریک و سفید و شفاف و پاک، از یک جایِ دورِ نامعلومی می‌آید گره می‌خورد به دل‌ات. سرت را مجبوری، نمی‌فهمی این یکی را به روحِ امام، مجبوری برگردانی سمتِ دل‌ات، ببینی چه‌طور این رشته‌ی سستِ پایدار، برداشته تو را با خودش برده به هزارجا.

7
هرگز کسی این گونه فجیع، این‌گونه موجه، این‌گونه شفاف، این‌گونه صاف، دل‌اش را بلوتوث نکرده بود که پارمیدای من کوش.

8
تحملِ سکوت موهبتی است که المپی‌های نخستین، به هرکسی عنایت نکرده‌اند. تحملِ سکوتِ فی‌مابین را می‌گوییم. این که آن‌قدر رابطه جلا داشته باشد، آن‌قدر درکِ و تعامل، که جریانِ آرامِ سکوت، بیاید از روی صورت‌ِ یکی عبور کند، طعم بگیرد، برود روی پوستِ تنِ دیگری بنشیند، بی بدونِ هیچ حرفی. آن‌جوری که انگار آدم‌ها در هم سکوت می‌کنند. جریانِ سکوت را می‌گوییم. ساعت‌ها. ساعت‌ها. ساعت‌ها. موهبتی است.

9
گاهی هم سرهرمس برای دلِ خودش، آدم‌ها را تقسیم می‌کند به «همینش‌ هم خوبه» ها و «حیف که اینش کمه» ها. ناراحت که نمی‌شوید که؟

10
گفتیم رهایی‌طلبی؛ یادِ آزادی‌های لیبرالیِ آقای ب افتادیم. همین‌جوری. بعد یادِ «فولی‌» های آقای چومی افتادیم در دولاویلت. نافِ پاریس. همان معماری‌های نابِ بی‌هدف. خوشی‌های قرمزرنگِ آقای چومی. انگار از جنسِ همین رابطه‌های بی‌اسم‌ورسمی هستند که این‌جوری بلدند دلِ سرهرمس را بربایند. این همه بی‌هدفی مگر می‌شود؟ این همه رهابودن از هرچه فونکسیون. هی بچرخی و بچرخی و جایی نرسی. ته ندارند لامصب‌ها!

12
یادتان باشد وقتِ تماشایِ «وال-ئی» حواس‌تان به چشم‌هایش باشد. به آن دو حفره‌ی خالی که قدِ تمامِ دنیا جا دارند برای عاشقِ «ایوا»‌ شدن. به کارستانی که پیکسار کرده در آن دو حفره‌ی خالی. که دنیا را نشانده در ذره‌ای. بی‌خود نیست که یاد گرفته‌ایم چشم‌ها را از هم بدزدیم: در و دیوار، در و دیوار.

14
یادتان هست آقای کانتونا که غوغا می‌کرد در میانه‌ی شیاطینِ سرخ؟ یادتان هست این اخموی بداخلاق دوست‌داشتنی را که موتورِ محرکه‌ی آدم‌هایی بود از کهکشانی دیگر انگار؟ یادتان هست با خودمان فکر می‌کردیم این منچستر، مالِ این هزاره نیست؟ یادتان هست دل‌مان می‌خواست فکر کنیم آمده‌اند از آینده، که جادو کنند در مستطیلِ سبز؟ جزیره‌نشینی یعنی همین. یعنی که نگاه‌ات کنند و فکر کنند که آدمِ امروز نیستی. که زود آمده‌ای. که جدا مانده‌ای. که گم شده‌ای. حالا هی بگوییم برای هم، درِ گوشِ هم- صدا که ندارد لامصب این وبلاگستانِ شما- که این دیگر از توهین گذشته، خودِ خودِ بدویت است. بعد هی تصدیق کنیم هم‌دیگر را. سرمان را تکان دهیم و افسوس بخوریم. شده کسی را گیر بیاورید، رودررو، دامنش را بچسبید که بیا بگو اصلن از کجا درآورده‌ای این لایحه‌ی حمایت از خانواده را؟ بعد طرف شروع کند به دفاع کردن؟ شده گوش کنید رادیو مجلس‌تان را؟ بعد راهنمای راست بزنید، ترمز دستی را بکشید، سرتان را بکوبید به فرمان، از خودتان سوال کنید من گم شده‌ام یا این‌ها. از خودتان سوال کنید این‌ها از کدام کهکشان آمدند خراب شدند بر سر ما. این تاملات و حرف‌ها و چرندیات را از کجای‌شان در می‌آورند؟ چرا ما این همه جداافتاده‌ایم؟ این همه گم؟ بعد سیگاری بگیرانید، دنده را یک کنید، راه بیفتید و با خودتان بگویید اصلن به کجای‌شان که این همه فریاد، این همه گلودراندن؟ ها؟

2
گاهی آدم خیال می‌کند مدیون است به این کلمه‌ها و نقطه‌ها و ویرگول‌ها و دونقطه‌ها و الخ. به نوشتن، به متن. آدم خیال می‌کند باید یک جایی، یک جوری، یک کاری بکند برایشان. حساب کرده‌اید چه شب‌هایی که برای‌تان ساخته و پرداخته و پشتِ هم انداخته تا الان؟ شمرده‌اید بارهایی که همینِ فعلِ ساده‌ی نگارش، نجات‌تان داده‌ از منفجرشدن؟ از پوره‌ی سیب‌زمینی شدن؟

3
فی‌الواقع، دیگر مثلِ آن روزها، امرِ مَجاز، لزومن غیرواقعی نیست.

4
یادتان باشد آدم‌ها را از روی بادآورده‌های‌شان انتخاب کنید. از روی آن چیزی که می‌خواستند و می‌خواهند که باشند. بی‌خود سرتان را گرمِ این نکبتی که هستند و دچارش هستند، نکنید. از آرزوهای‌شان بخوانید همه‌ی آن سهمی را که از دنیا می‌خواهند. بعد بگردید آن خجسته‌دل‌هایی را سوا کنید برای خودتان، که آمال‌شان با شما هم‌رنگ و هم‌آهنگ و هم‌سو باشد. پِرت‌تان کم‌تر می‌شود این‌جوری. در حدِ همان ده درصد که همیشه، همه‌جا پذیرفته است.

6
گاس که فایده‌ای دیگر نداشته باشد گفتنش اما گیر کرده: گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو شرح دهم غمِ تو را نکته به نکته مو به مو. خب؟

9
اینترنت به مثابه امر خصوصی: ول‌گردی و وب‌گردی امری است بسیار شخصی. نکنید آقا! هی نیایید بالای سر آدمی که سرش در اینترنتِ خودش فرو رفته. هی سعی نکنید از روی مونیتورش بخوانید و بفهمید که همین الان داشته چه می‌کرده و کجا بوده و با کی. یک روزی آدم‌ها باید بفهمند که استراقِ بصر از استراقِ سمع هم بدتر است. نکنید آقاجان! نکنید!

12
بعد هستند آدم‌هایی در همین پیرامون که یک‌وقت‌هایی یک چیزهایی را یک جوری می‌نویسند که سرهرمس با خودش خیال می‌کند الان کلِ وبلاگستان با همین یکی پست، چند سانتی‌متری جابه‌جا شد و کسی نفهمید. به قولِ امیربامداد، همین پست‌ها بعدها می‌شوند مرجع. می‌شوند متر و معیار. می‌شوند ستون‌هایی که یکی، هفتاد سالِ بعد خواست از وبلاگستان بنویسد، صاف تکیه‌اش را می‌دهد به همین‌ها.

16
آقای سیزیف پسغام داده نقل به مضمون که: چه خوب می‌شد کلن که آدم رها می‌شد از آن طرف و به‌کلی می‌آمد همین طرف، طرفِ همین دیارِ باقیِ خودمان. لابد یک جای گرم و نرم و راحت، عینِ زهدانِ مادر. پذیرا و آسوده. داشتیم فکر می‌کردیم که برعکسش اما چه زیاد اتفاق افتاده. نشده تا حالا؟ مصداق بیاوریم از همین وبلاگستان‌تان که چند نفر، چرا و چه‌طور رفته‌اند از یک جایی به بعد، گم شده‌اند برای خودشان؟ رفته‌اند پیِ کارشان و خانه‌ی مجازی‌شان برای همیشه ثابت مانده روی یک لوگو، روی یکی‌دوجمله‌ی خاک‌گرفته. که آدم هی برود سراغش و هی دلش بگیرد، برای خودش.
در زنده‌گانی، لحظه‌هایی هست لابد، شرایطی هست لابد، بایدهایی هست لابد، نبایدهایی هست لابد- که گندشان بزند البته- که آدم، آدم است دیگر، می‌بیند انگار دارد به کشتنِ خویش برمی‌خیزد یک‌جورهایی، چندان که به زنده‌گی می‌نشیند.

18
ورنوش می‌گوید ایرما را من آوردم این‌جا. اما خودش رفت. باور کن. می‌گوییم این جوری است دیگر. آدم‌ها را آدم خودش می‌آورد معمولن. می‌نشاند وسطِ دلش. ولی خودشان می‌روند. بُرده می‌شوند. روانده می‌شوند. می‌گوید من که کاری نکردم هرمس. فقط توجه کردم. Care کردم. تمرکز کردم. می‌گوییم ایرما را داشتی سند می‌زدی برای خودت. ایرما سندپذیر نیست اصولن. بلد نیست گیر کند. گیر هم بکند، لایِ چندتا گیره، هم‌زمان، گیر می‌کند. می‌گوید تو از کجا بلدی اصلن ایرما را هرمس؟ راست می‌گوید این یکی را پدرسوخته!


19
بعد روزهایی پیش می‌آید که رابطه‌ها روی دوشِ آدم‌ها نیستند دیگر. سوارند بر یک ترانه، یک کتاب، یک فیلم، یک جا، یک بو. لابد یک وقتی هم سر پیری، باید برای خودت صندوقی ردیف کنی از این جور چیزها. که هرکدام‌شان یعنی رابطه‌ی تو با یکی.

22
مداد هم اصولن چیزِ انسانی‌ای است. از جنسِ آدم است. گذرِ عمر کم‌رنگش می‌کند. محوش می‌کند. کهنه می‌شود. پیر می‌شود. عین خودکار و خودنویس و روان‌نویس، ثبت نمی‌شود بر جریده‌ی عالم دوامش. بعد یک عدم قطعیتِ ملایمِ منطقی و پاک‌شدنی‌ای دارد در خودش. انگار با مداد که می‌نویسی، هی داری به یاد خودت می‌آوری که می‌شد که همه‌ی این‌ها نباشد. که تو نباشی. می‌شود که پاک شود. که پاک شوی. گیرم که یک تکه‌هایی از آن. بعد آدم دلش می‌گیرد. می‌گوید با خودش که مداد هم نشدیم که پاک‌ شویم گاهی از بعضی چیزها. که پاک کنیم. که پاک‌مان کنند از صفحه‌های‌شان ملت، اگر دل‌شان خواست. عشق‌شان کشید. راستی عشق را چه جوری می‌کشند؟


23
عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق
«این جوری! این جوری!»


24
لابد آدم‌های دیگر هم وقتی به خودشان رجوع می‌کنند می‌بینند که یک مفاهیمِ بنیادی‌ای دارند برای خودشان. بعد اگر آدم دیگری هم پیدا بشود که بگوید شکننده‌گی، شکننده‌گیِ همه‌چیز، یکی از همان مفاهیمِ بنیادی‌اش است، لابد سرهرمس برمی‌دارد ماچش می‌کند.

4
یک وقتی هم لابد باید بشینیم برای‌تان و مان، مقایسه کنیم «دهه‌ی شصتِ» آقای نام‌جو را با «پرسپولیسِ» خانمِ ساتراپی. از تصویرها بگوییم. از این چرا «دهه‌ی شصت» این همه بیش‌تر کلیت دارد در خودش. که خلاصه‌ی کامل‌تری است انگار. هرچند، هرچند حواس‌مان هم هست که «خانم» ساتراپی پرسپولیس را نوشته و «آقای» نام‌جو، این یکی را. پر بی‌راه نیست که سرهرمس، با تمامِ زنانیتِ نهفته‌ی پسِ پشتِ مردانه‌گی لاجرم‌‌اش، شعرِ آقای نام‌جو را که می‌خواند، بیش‌تر حواس‌اش پرت می‌شود.
یادتان باشد از سینما بگوییم برای‌تان در این قطعه، از تدوین، از عکاسی، از لنزِ زوم: ... در لای چرخِ کالسکه، در لای عاجِ چرخِ کالسکه، در لای عینِ عاجِ چرخِ کالسکه، در لای چرخشِ عینِ عاجِ چرخِ کالسکه، در لای چرخشِ چرخِ این همه بازی روزگار...

6
گر من به غمِ عشقِ تو نسپارم دل، پس کی به غمِ عشقِ تو بسپارد دل آقای دکتر؟ ها؟


7
لابد وقت‌اش رسیده - از همین جماعتِ خودمان داریم حرف می‌زنیم- که به هم که برسیم، از عشق‌ها و رفاقت‌ها و معاشرت‌های هم که بپرسیم، جایِ هر توصیفی از کمیت و کیفیتِ رابطه، یکی‌مان بردارد بگوید که: خوبیم، روزگار می‌گذرد، فعلن که blue هستیم باهم. یا بگوید، با حزنی بی‌مانند که: عمر هم می‌گذرد. ما که in the mood for love ایم این روزها. چه‌می‌دانیم. لابد هستند دونفرهایی هم که bitter moon باشند همین الان. Love me if you dare باشند برای خودشان. بارِ هستی شده باشد رابطه‌شان. یا اصلن سال‌هاست که راس- ریچل شده قضیه، ورنوش/ ایرما/ سیدی شده‌اند و الخ.
می‌خواهیم بگوییم - هر دفعه باید سلام کنیم آقای جعفری؟- این همه که زبانِ مشترک داریم با هم، به لطفِ وبلاگستان، حرف‌ها را بلد شدیم خلاصه کنیم. بلدیم بپرسیم از کتاب‌ِ بنیادینِ یک رابطه، از فیلم‌اش، کافه‌اش، تا کلیتِ شفاف و موجزی از هم‌زیستیِ دو تا آدم بفهمیم.

11

اصلن فرهاد نقش خویش به کوه کند آقای دکتر. (شیرین را هم که در جریانید، بهانه بود لابد.)


12
راحت‌تان کنیم: آدم‌ها را این روزها از روی شِرآیتمز‌های‌شان بلد شوید. احوال‌شان را بفهمید. گاهی هم لابد از روی لکه‌های خشک‌شده‌ی آب، روی پوستِ براقِ ماشین‌شان. مثل هر خیسی به جامانده از شب قبل. یعنی گاهی این‌جوری، این همه، آدم حواس‌اش نیست. سر جای‌اش نیست.

14
یک دسته‌ از انواعِ عاشقیت‌ها هم هست که لابد باید اسم‌شان را گذاشت عشق‌های کازابلانکایی. از آن‌ها که همیشه یک چیزی هست، یک چیز گنگِ گنده‌ی گندِ گوربه‌گوری، مثل وطن، که یکی مثل ایرما باید آن وسط، خودش و عشق‌اش و الباقی زنده‌گی‌اش را فدای‌اش کند، برود.

16
رفتن و نه‌بودشدنِ بعضی‌ها را همان ثانیه‌ی اول می‌فهمی. داغِ داغ. همه می‌فهمند. می‌سوزاند تا چند روز. درد می‌کند بدجور. خالیِ جای‌گزین‌اش بدجوری توی چشم می‌زند. آدم‌هایی هم هستند که باید ماه‌ای، سالی، زمانی بگذرد، چین و چروکی بیاید، تا تازه بفهمی که نیستند و این نبودن‌شان، بدجوری کارِ جهان را لنگ کرده است.
آدم‌های خوش‌بخت و خوش‌اقبالی هم هستند که رفتن و نه‌بودشدن‌شان به تخم هیچ‌کس نیست. کسی یادشان نمی‌آید اصلن حدودِ بودن‌شان را. سبک می‌آیند و سبک می‌روند. بی ردِ محوی حتا. بی ذره‌ای دغدغه‌ی ماندنی‌بودن.
نکند باز هم سرهرمس دارد از وبلاگ‌ها حرف می‌زند و خودش خبر ندارد، ها؟


19
یادمان هست یک بار همین سیمونِ خودمان چه‌طور داشت سهم‌اش را از تمامِ دنیا، تعریف می‌کرد. که سهم‌اش از تمامِ دنیا، همان شبی بود که تا خرخره نوشیده بود، بلند شده بود به زحمت خودش را رسانده بود طبقه‌ی بالا، روی تختِ کسی دراز کشیده بود، گیج و گنگ و خوش‌بخت و خوش‌وقت، در ملنگیِ خودش مستتر، مداوم. بعد دخترک آمده بود کنارش. دستش را گرفته بود در دستش. گذاشته بود روی صورتش. کشیده بود روی گونه‌های‌اش. و سیمون مست بود و نمی‌فهمید. گاس که زیاد می‌فهمید. که تکان نخورده بود. پلک هم نزده بود. تا این تکه مروارید را برای خودش، برای ما، جاودانه کند. می‌گفت تمامی سهمی که از دنیای شما می‌خواهم، همان یکی‌دو دقیقه‌ است. که کلیتِ هستی و چیستی و نیستی‌اش را برایش خلاصه کرده بود.

23
وقت‌هایی هم هست که «من اصلن این‌جا چه‌ می‌کنم؟!» سم است. باید just do it کنی قضیه را، لحظه را و جلو بروی. گیرم که فحشی هم در دلت بدهی به خودت.


24
یک وقتی باید سرهرمس بشیند برای خودش داستانی بنویسد. رمانی که از بیدارشدنِ قهرمانِ داستان، در یک غروب، در اتاقی نم‌دار که پنکه‌ای سقفی دارد خرش‌خرش می‌چرخد، و تختِ زیرِ قهرمان قروچ‌قروچ صدا می‌دهد زیر بیدارشدن‌اش. که یادش نیاید و نخواهد که بیاید قهرمانِ داستان که قبل از این بیدارشدن، این خواب، کجا بوده و کی بوده و چه می‌کرده. فقط لذتِ نابِ بیدارشدن در آن شرایط را بچشد، طولانی. و خیره شود به پنکه‌ی سقفی، طولانی، طولانی. بعد دوباره بخوابد. و نداند که کی و کجا و چه کسی بیدار خواهد شد. کنارِ کدامِ دریا، روی شن‌های غروبِ کدام ساحل. و هی بخوابد و بیدار بشود و در همه‌ی این‌ها، همان غروب، غروبِ لعنتیِ دوست‌داشتنی، تکراری باشد.

25
ایرما خودش که نیست، اما قصه‌ی غصه‌های‌اش انگار ول نکرده هنوز این ورنوشِ ما را. دارد برای‌مان تعریف می‌کند که چه‌طور ایرما این تجانسِ غریبِ ژول‌وژیم‌گونه‌اش را توجیه می‌کرده که: تو- یعنی ورنوش- و سید، برای من، مثل هوا و خون هستید. یعنی سید خونِ رگ‌های من است که نباشد، می‌میرم. تو اما هوای تازه هستی که حیات را معنا می‌دهی و پوستِ تنم را شفاف می‌کنی.
این را ورنوش این جوری تعریف می‌کند. وگرنه ما خودمان فکر می‌کنیم ورنوش بود که خونِ رگ‌های ایرما بود و سید بود که هوای تازه‌ی ایرما بود. خودِ ایرما اما می‌گوید که: من خونِ تازه بودم در رگ‌های پیر و جرم‌گرفته‌ی تو. گریسِ براق و مرغوب و چرب بودم لابه‌لای چرخ‌دنده‌ی های خشک و خس‌دار و کهنه‌ی تو. خسته نمی‌شوی از نوشتن از من. خسته نمی‌شوی از به‌یادآوردنِ من. من، مثل موتیفی هستم در زنده‌گی تو که هی تکرار می‌شوم. گریزی از من نداری بی‌چاره.
و سرهرمس با خودش فکر می‌کند، از همان بالا، که این وبلاگستان و مجازستانِ شما، لابد هوای تازه است. که زنده‌گیِ فانیِ آن‌طرف، لابد همان خونی است که نباشد حیات ممکن نیست. چه گیرا و مفید، چه بی‌خاصیت. ممکن نیست. ها لابد بی‌خود هم نیست که هوا اگر برودِ لای دست و پای خون، آدم عمرش به ثانیه نمی‌کشد. بی‌خود نیست که خون را دور از هوا باید نگه داشت. هرکدام جای خودش. آتش به انبانِ خودش.

1
سرهرمس با خودش فکر می‌کند که اصلن ایرما و سید این شد که «این‌جوری» شدند که سید لابد مثل باقیِ آدم‌ها با خودش فکر می‌کرده که دندانِ لق را باید کند، دور انداخت، از شرش خلاص شد. ایرما اما اعتقادِ راسخی داشته به چسب، حتا اگر فوری و موقت باشد. ورنوش این جور چیزها را خوب یادش می‌ماند. همان بیست و چند سال پیش که ایرما ترک کرده بود همه‌ی ما را، ورنوش تعریف می‌کرد یک‌بار که چه طور ایرما می‌گفته که دندانِ لق را باید سرجای قبلی‌اش چسباند. محکم‌اش کرد دوباره. گیرم برای مدتی محدود. زنده‌گی را همین چهار روز و نصفی می‌دانست که الباقی‌اش می‌شود آینده. که مالِ هیچ‌کس نیست. این جوری بود که ایرما اصلن گیر می‌کرد به آدم‌ها، مستمر. سید اما رها می‌شد مدام.


2
شما حالا لابد خیلی برای‌تان پیش نیامده اما لحظه‌ای که نوشتنِ یک پستِ طولانی، شدیدن طولانی را پشتِ سر می‌گذارید، خالی می‌شوید، خیال‌تان راحت می‌شود که برای چندین و چند ساعتی لابد آن قسمتی از مغزِ مبارک‌تان که وظیفه‌ی انسانی و خطیرِ وبلاگی‌دیدنِ دنیا و مافی‌ها را بردوش می‌کشد، می‌رود به تعطیلات. همان قسمتی که همه‌چیز را بهانه‌ای می‌بیند برای نوشتن. هه! لابد می‌شود که مقایسه کرد این خلسه‌ی خالی را با لحظه‌هایِ پس از معاشقه‌ای طولانی، به قدرِ دوسه بار- سلام فیبی!- که برای چند ساعتی دنیا یک‌هو خالی می‌شود از این همه اروتیسمِ مستتر. از این همه قوس‌ها و منحنی‌های نیش‌بازکن و سرشار!


3
پاییز که می‌شود، به لطفِ خاموش‌شدنِ پکیج‌ها، دوباره می‌شود سیگارهای آخرِ شب را برد روی تراس، رو به دماوندِ تاریک. نشست کنارِ این گیاهِ سربه‌زیر و موقر و خزنده‌ی چسب که شروع کرده از کناره‌های دیوار بالا برود و سرکی هم کشیده به دست‌اندازِ تراس و انگشت‌های سبز و باریکش را چسبانده این روزها به الباقیِ نمای سنگیِ ساختمان، که بالا برود لابد تا نمی‌دانم کجا. که هی به یاد آدم بیاورد که ببین چه‌همه برای خودم هستم بی آن که توجهی و نگاهی و مراقبتی بگیرم از تو. همین که هفته‌ای یک بار پارچی آب خالی کنی به پای من، همین که آفتابی باشد که غیرمستقیم حتا، یک گوشه‌ی انوارش بگیرد به یک گوشه‌ام، کافی است برای آن که باشم، که بخزم، که بچسبم به همه‌ی این دیوار سنگی که تکیه‌گاه‌ام شده. که تو با خودت فکر کنی لابد ما دچارِ این زنده‌گیِ گیاهی شده‌ایم در این مجازستان. دچارِ این که رفاقت‌ها و معاشرت‌ها و عاشقیت‌ها و فراغت‌های‌مان، این‌جا، بشود از جنسِ نباتی. که هفته‌ای، دوهفته‌ای یک‌بار، آبی باشد و آفتابی، گیرم غیرمستقیم، که سرشارمان کند و بس‌مان باشد تا وقتی دیگر. که برای خودمان بخزیم و بچسبیم و برویم.


4
یادتان باشد یک‌بار هم این سید/ ایرما/ ورنوش را برداریم مقایسه کنیم با فرهاد/ شیرین/ خسرو. تطبیق بدهیم ببینیم چیزی از آن درمی‌آید یا نه!


5
وقت که تنگ می‌شود کلن، هرچیزی به ذاتِ خودش نزدیک‌تر می‌شود انگار. داشتیم با خودمان حساب می‌کردیم که حکایتش چیست که وقتی روزگار آدم را به جایی می‌رساند که بیست روزی باید بگذرد از هربار که می‌بینی خلوت‌اش و حوصله‌اش و وقت‌اش هست که فیلمی ببینی، درست دست می‌گذاری روی مفرح‌ترین و سرگرم‌کننده‌ترین انتخاب از بینِ فیلم‌های ندیده‌ی موجودت. که مثلن انتخاب‌هایت می‌شود هنکاک و وانتد و آیرن‌من و هِل‌بوی و الخ! نه حتا ملودرام‌های مرسوم. یعنی اصلن سرگرمی می‌شود کلِ سینما برایت. که حوصله نداری لابد بشینی پای فیلم‌هایی که توجه و دقت و مرارت بطلبد. بی‌خود نیست که خواندنی‌هایت هم بشود حاشیه‌های جذابِ هرچیزی. حتا فسلفه. (حتا «هستی و زمان» آیدا!)
بعد با خودت فکر می‌کنی که انگار نه سوال مهمی داری این روزها، نه دغدغه‌ی خانمان‌براندازی، نه انگیزه‌ای براش گشتن. یک جورِ خالیِ بی‌فایده‌ی سیب‌زمینیِ خوبی هستی برای خودت. شهرکتاب را هم که گز می‌کنی، حتا دلت هم نمی‌گیرد از این کتاب‌های نخوانده و نخریده. وبلاگ‌ها را که می‌خوانی، حسرت نمی‌‌خوری از این همه فیلمِ حسابیِ ندیده. گفتم وبلاگ‌ها را که می‌خوانی؟ هه! کدامِ خواندن!
می‌بینی علیبی؟ دنیا جدیت‌اش برایت کم‌تر و کم‌تر می‌شود. به قول تو لابد دنیا را مرور می‌کنی تا خبر بامزه‌ای پیدا کنی و بخواهی که نشانِ چهار نفر بدهی بلاهت‌ها را.


6
خوابِ ورنوش را دیدیم دیشب (گفتیم دستت را بده ببوسیم! سلام رضای عطارانِ عزیز!) ایستاده بود روی پشتِ بام. خیره شده بود به بومِ بلندِ تاورکرین. به خورشیدی که قایم شده بود پشتِ سبدِ آن. می‌گفت آخرین بار همین‌جا، درست همین‌جا و همین ساعت بوده که صدای لرزان ایرما را شنیده بوده از پشتِ تلفن. انگار که اگر برود همان ساعت، همان جا بایستد، می‌شود که این تلفنِ لعنتی‌ دوباره زنگ بخورد.
سرهرمس گاهی دلش می‌سوزد و می‌گیرد برای این دوتا. که آشنایی و رفاقت و معاشرت و عاشقیت و فراغ و هجران و حسرت و تتمت‌شان اصلن بیت‌وین‌دِلاینز بود. در این سطرهای سپید، لابه‌لای نوشته‌نشده‌های بین سطور. کنارِ نیم‌فاصله‌هایی که دقت اگر نمی‌کردی، هیچ کانتری به حساب‌شان نمی‌آورد. لایِ عینِ عاجِ چرخشِ چرخِ این همه بازی روزگار. اصلن نیم‌فاصله‌گی هم بد دردی است انگار.

1
مونیرو روانی‌پور، حوالی سال‌ هفتاد و یک، قصه‌ی کوتاهی داشت در «آدینه» - یادتان هست؟ با آن تبلیغِ همیشه‌گیِ چسبِ رازی، پشتِ جلدش؟- که ماجرای آدم‌آهنی‌ای بود که خدمت‌کارِ خانه‌ای بود در بزمی. کسی- چیزی- که به مهمان‌ها خوش‌آمد می‌گفت هنگام ورود و نوشیدنی تعارف می‌کرد. در میانه‌ی مهمانی، زنی، زیبا و رشک‌برانگیز لابد، هنگام ورود، برخلاف عرفِ جمع، با آدم‌آهنی دست می‌دهد. بعد سایر مهمان‌ها برای میزبان تعریف کرده‌ بودند که آدم‌آهنی، دستِ راستش را گرفته بود بالا و گیج، مغشوش، نگاه‌اش می‌کرد، گاس هم که بو می‌کرد. بعد هم رفته بود خودش را از پنجره پرت کرده بود پایین. می‌خواهم بگویم این جوری گاهی دست‌ها و بوهاجادو می‌کنند.

3

حالا درست در خاطرِ مبارکِ سرهرمس‌تان نمانده که کتابِ «و نیچه گریه کرد» کلن درباره‌ی چی بود. گاس که همان سال‌ها که هم‌زمان بود با نیچه‌خوانی‌ها و یونگ‌پردازی‌هایش، این قصه را هم در همان راستا خوانده بود و کیفش را برده بود از طرح این امکان که مثلن آقای نیچه و آقای بروئر، روان‌درمانیِ دوجانبه داشته باشند و آقای فروید، فرویدِ عزیز، هم بپلکند برای خودشان در جای‌جای داستان. لابد همان وقت‌ هم مثل این روزها، که سرهرمس فیلم‌شده‌ی این قصه را دیده، از آن خانمِ لوسالومه، یاد خیلی‌ها بیفتد، تمام این دخترکانِ دلبر و باهوشی که قرار می‌گیرند کنار مردهای باهوش، مردهای گنده، مردهایی با خلاهای عاطفی گنده، و خدا می‌داند که انگیزه‌شان از این دل‌بری‌ها چیست، که خدا می‌داند در این رابطه‌هایی که عشق را در رگ‌های فراموش‌شده‌ی این قبیل مردها زنده می‌کند، کدام‌شان، مرد یا زن، بیش‌تر می‌برند یا می‌بازند. اما این دفعه، موقعِ تماشای فیلم، بیش‌تر از هر چیزی، سرهرمس خوش داشت خیال کند که اصلن فیلم درباره‌ی راه‌های غلبه بر زجر و لذتِ توامانِ عشق است. درباره‌ی همانِ حدیثِ کهنه‌ی هوای تازه و خونِ درونِ رگ‌هاست. خاطرتان هست که؟

4
مهم نیست که Devil wears Prada فیلمِ مهمل و قابل پیش‌بینی‌ای است درباره‌ی همانِ فردیت‌یافتن و خودت را پیدا کن و این‌ها، مهمش این است که یک فقره مریل استریپ دارد که همانِ نگاهِ خسته‌ی بدونِ عینکش، همان چند لحظه‌ای که نشسته، داغان و پریشان از ترک‌شدن توسط مردش، به تمام این دو ساعتی که دارید هدر می‌دهید پای فیلم، می‌ارزد. بعد سرهرمس با خودش فکر می‌کند اصلن این خانمِ مریل استریپ، کی جوان بودند؟ از همان سی سال پیش، از همان «شکارچی گوزن» که خانم مریل استریپ، تجسمِ تمامِ جذابیتِ زن‌بودن، سی‌ساله‌بودن، چهل‌ساله‌بودن، تمام‌بودن، تکمیل‌بودن و بالیده‌بودن بود و یادمان نمی‌آید که روزی روزگاری، دختریِ این خانمِ تمام عیار را دیده بوده باشیم. «پل‌های مدیسن‌کانتی» را یادتان هست؟ چه‌طور به یادمان می‌آورد چه‌گونه می‌شود زنانی را که شوهر کرده‌اند، بچه‌ دارند و زنده‌گی‌ای برای خودشان، نباید که فراموش کرد؟ نباید نادیده گرفت؟ (در این لحظه یک مقداری سرهرمس دارد خباثت‌های مجازی از خودش بروز می‌دهد، از کلیه‌ی فامیل و بستگان و خانواده‌ی محترم رجبی تقاضا می‌شود چشم‌های‌شان را درویش کنند!)

5
داریوش فرهنگ را به خاطر می‌آورم در فیلمی از علیرضا رئیسیان، شاید «سفر» بوده باشد اسمش، شاید هم نه! که داشت راننده‌گی می‌کرد، در جاده‌ای که جایی از شمال بود، که زن و بچه‌اش کنارش نشسته بودند، فیلمِ مهجورمانده‌ای بود که در سینمافلسطینِ آن‌سال‌های قبل از نوشدنش، دیده شد. برای خودش آیینی داشت این مرد، که چشم‌هایش را ببندد در جاده، ببیند تا چند شماره جرئتش را دارد، که براند با چشم‌های بسته، و نمیرد، و کم نیاورد. بعضی وقت‌های سرهرمس می‌ماند از این که این حافظه‌ی فرتوتش، این چیزها را از کدام قوطی کدام بقالی بیرون می‌کشد و چرا!

6
حالا ورنوش به دلایلی از ایرما نمی‌نویسد این‌جا دلیل نمی‌شود که سرهرمس هم به روی خودش نیاورد که. داستان این است که ورنوش رفته ایرما را عقد موقت کرده، یعنی همان متعه، بعد رفته‌اند حوالی خیابان نیروهوایی، برای خودشان آپارتمانی چهل و سه متری کرایه کرده‌اند، ورنوش روزها با پرایدش مسافر می‌برد از افسریه به رسالت و بالعکس، شب‌ها هم می‌نشیند کنار دارِ قالیِ ایرما، هی نگاهش می‌کند و آه می‌کشد.
شوخی کردم!

8
کلک‌های آقای چارلی کافمن. برای توضیح بیش‌تر بروید دوباره - و اتفاقن نسخه‌ی دوبله‌ی خوب و کم‌سانسورش- Adaptation را ببینید. ببینید چه‌طور نتوانستن را درآورده. که چه‌طور بالاخره برداشته قصه‌ی اکشنی نوشته درباره‌ی گل‌های ارکیده، که لابد قبلش شرط بسته با رفقایش که من می‌توانم بردارم قصه‌ی پرحادثه‌ای بنویسم درباره‌ی گل‌های ارکیده. و بعد این کار را کرده. می‌دانید؟ می‌گویم کلک زده برای این که یادِ آن ماجرای معروفِ شرط‌بستن می‌افتم. همان که پسری در میانِ رفقایش شرط می‌بندد که برود در عرضِ دو دقیقه، مخِ آن خانمِ زیبارو را بزند که آن طرف نشسته و فلان‌ قدر بگیرد. بعد صاف می‌رود سراغ دختره و حقیقت را می‌گوید. که شرط بسته و این‌ها. دختره هم دست‌قوی، نصف شرط را می‌گیرد و قبول می‌کند. هر دو به نوایی می‌رسند. اتفاق افتاده برای‌تان؟ «اقتباس» آقای اسپایک جونز را که می‌بینم، احساس می‌کنم در کنار آن رفقای رودست‌خورده‌ی پسره نشسته‌ام، فقط از ابتدا می‌دانم قرار است برگ بخورم، آن هم چه برگی!

10
سید هیجانِ غریبی دارد. خیال می‌کند با خودش نکند ایرما را دوباره که ببیند، نشناسد. به جای نیاورد آدابش را، ریز و درشتش را. ایرما اما فکر می‌کند فاصله که بیفتد، بدن‌ها هم هم‌دیگر را فراموش می‌کنند. ناآشنا می‌شوند. مثل رفقای صمیمی که سال‌ها دور از هم می‌مانند، که یادشان می‌رود، یا نمی‌رود، نمی‌توانند که از رشدِ هم، از بوهای جدیدِ هم خبر بگیرند، بعد وقتی دیداری دوباره رخ می‌دهد، زبان‌شان الکن می‌ماند، فوقش چهار تا اصطلاحِ گل‌درشتِ رابطه‌شان یادشان بیاید، تکرار کنند و بخندند، الباقی، تلاش‌های نامربوط و مذبوحانه‌ای است برای دوباره‌یادآوریِ مشترکِ خاطره‌ی رفاقت. ایرما هیجان ندارد. حتا غمگین هم هست. می‌داند که بدن‌ها چه زود یادشان می‌رود از هم. می‌داند که دوباره تا این سید دستش بیاید که کجاها قلقلک داشت و کجاها، اکسیژنِ شهوت را می‌دوانید در خونِ ایرما، کجاها کبودی لازم داشت و کجاها، نوازش، خیلی باید بگذرد. سید هیجان دارد. لابد شبیه هیجانِ کشف دوباره. می‌بینید؟ فرقش همین‌ها است دیگر. ایرما می‌گردد دنبالِ آنی که بود، که داشت، سید هم که وضعش معلوم است، پدرسوخته!
جدی گفتم!

11
ونه‌گوت، ونه‌گات، ونه‌گوت، ونه‌گات، ونه‌گوت، ونه‌گات، ونه‌گوت، ونه‌گات!
(صدای قطار درآوردیم، اشکالی که ندارد، ها؟)

12
بعضی‌وبلاگ‌صاحاب‌ها ژنِ پیغمبری دارند، روشن‌گرند بالفطره. برای مخاطب عام، مخاطبِ گنگِ ناپیدایی می‌نویسند. توضیح می‌دهند، جواب می‌دهند، مراقبِ سوءتفاهم‌های احتمالی هستند. در نور، در روشنی مطلق زنده‌گی می‌کنند. هستند جماعتی هم که در تاریکیِ توضیح‌ناپذیرِ توضیح‌نالازمی به سر می‌برند. مخاطب‌شان گاهی همان یک‌نفر است. بس که کد می‌نویسند. بس که کاری ندارند که تو چه می‌خوانی و چه برداشت می‌کنی. این وسط، سرهرمس خودش و وبلاگش را در ساحتِ سایه‌روشن‌ها می‌بیند. نورپردازی‌شده. (شیک، معرکه، ماه! وه که چه خودشیفته‌ای که منم لالَه‌خانم!)

18
زنی که سیرخواب‌شده، کیفور، نرم و ملایم، به لب‌خندی از سر رضایت واشده گوشه‌ی لب‌ها، آغشته به بوی خوابِ تازه، غلت می‌زند و بلند نمی‌شود و سرش را زیر لحاف، می‌برد و بیرون می‌آورد و... جای این جور حرف‌ها اگر این‌جا نیست، کجاست دخترجان؟

19
داشتم می‌گفتم. خیال می‌کنیم برای خودمان که روزی. خیال می‌پروریم که لابد یک وقتی می‌رویم دنبال همه‌ی این آرزوهای کوچک دست‌یافتنی‌مان. که مثلن بلند شویم برویم بازار ضایعات آهن، بعد بگردیم از بین چرخ‌دنده‌ها و اتصالات و قطعات جورواجورِ فلزی و ریخته‌شده و مردانه و سفت و سالخورده، آن‌هایی را که شبیهِ مبلی، میزی، صندلی‌ای، چیزی هستند جدا می‌کنیم، می‌آوریم جلاشان می‌دهیم، می‌گذاریم گالری‌ای، جایی. یا ریزترها را، آن خرده‌های زردشده‌ی اکسیدشده‌ی ازقواره‌افتاده‌ی ناشکل را، برمی‌داریم می‌بریم با خودمان به یکی از همین طلاسازی‌های زپرتی میدان تجریش، برایش حلقه‌ای و زنجیری بدوزند، بعد می‌گذاریم‌شان به نمایش. داشتم می‌گفتم بی‌خود خیال می‌کنیم که عاقبت یک روزی این کارها را خواهیم کرد.

21
یادتان هست؟ «ای برادر تو همه اندیشه‌ای...» کتاب‌های درسیِ دبیرستان‌های اوایلِ دهه‌ی هفتاد؟ سعدی بود؟ سعدی بود که آن همه سال قبل، تمام این وبلاگستان و مجازستان ما را این طوری پیش‌بینی کرده بود؟

22
حالا میرزا دوباره غر نزند اما جانِ کلامِ کنعان را مانیِ حقیقی این جوری گفته در مجله‌فیلم:
از پایانِ کنعان خیلی راضی‌ام. به نظر من یک پایان تراژیک است و نه یک پایان خوش. به نظرم اگر مینا بماند مرتکب اشتباه شده. در واقع از تصمیم مینا ناراضی‌ام. این را به عنوان تماشاگر می‌گویم نه به عنوان سازنده‌ی فیلم. اگر مینا خواهر من یا دختر من بود، و از من راهنمایی می‌خواست، به او می‌گفتم برو، به هرقیمت برو...

23
سرهرمس با خودش فکر می‌کند- حالا خیال برتان ندارد که این سرهرمس فقط با خودش فکر می‌کند، نه! با خودش کارهای دیگری هم می‌کند که جایِ شرحش این‌جور جاها نیست!- هیچ رسانه‌ای به اندازه‌ی همین وبلاگ، انسان‌مدارانه نیست، اصلن اومانیسمِ مجسم است بس که من و مای‌اش قاطی شده با همه‌چیزی. بس که داری حضورِ فردی و متفاوت خودت را اعلام و اعلان و فریاد می‌کنی. بس که کاری به کار دولت و ایدئولوژی می‌توانی که نداشته باشی. بس که می‌شود قوانین خودت را حاکم کنی. بازی‌های خودت، ترکیب‌های خودت، آدم‌های خودت. بس که از هر چیزی که داری حرف می‌زنی، «من»اش می‌زند بیرون از یک جای متن. بعد همین وبلاگ‌ها، بلند می‌شوند فارغ از تو، برای خودشان راه می‌افتند می‌روند دور دنیا به سیاحت و تجارت و زیارت و معاشرت. برای خودشان رفیق می‌گیرند. ما، وبلاگ‌صاحاب‌های بی‌چاره، نشسته‌ایم نان و ماست‌مان را می‌خوریم و این وبلاگ‌ها، برای خودشان رفاقت‌ها و مفارقت‌ها و عاشقیت‌ها و فراغت‌ها دارند. فامیل می‌شوند، رودست می‌خورند، می‌چسبند به هم اصلن، فاصله‌های بامعنی و بی‌معنی می‌گیرند. ما، وبلاگ‌صاحاب‌ها، می‌نویسیم‌شان و می‌اندازیم گوشه‌ای، بعد بلند می‌شویم برویم بخوابیم، بعد صبح خبرش از آن طرف اطلس، از کوچه‌ی بغلی یا از اتاق پشتی می‌آید که رفته مخاطبش را پیدا کرده، به دلی نشسته/دلی را رنجانده و نیشی را باز کرده/ بسته. بی‌منظورِ پیش، لابد.
صبحت وبلاگیت که می‌شود، سرهرمس هی با خودش فکر می‌کند که همه‌ی این حرف‌ها را قبلن هم زده است، شنیده است. این جوری است واقعن؟

[+]


Comments:
اين ازين پستايي نبود كه بعدازمدتهاازدرفت درميانو پابليش ميشن بيكه سروصداش توگودرو...دربياد؟
يامن اشتباه ميكنم؟
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025