آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 2, 2008 تو ماشين ساسی مانکن داشت میخوند که اساماسه رسيد.. سلام، میتونی يه زنگ به من بزنی؟ ممنون.. نمیدونستم کيه.. شماره اما آشنا بود، زياد.. با يکی اشتباهش گرفتم.. زنگ زدم.. صدات که اومد، جا خوردم.. حسابی جا خوردم.. نه تنها انتظار نداشتم تو باشی، بلکه شمارهت رو هم نشناخته بودم.. هه، دتس می.. صدا قطع و وصل میشد.. قرار شد پام که به زمين رسيد بهت زنگ بزنم.. رسيد، زنگ زدم، حرف زدی.. شيمیدرمانی.. نشستم رو سکوی جلوی خونههه.. حرف زدی، حرف زدی، حرف زدی..
و من به هيچ چيز فکر نکردم جز اينکه هنوز چههمه دوستت دارم..
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
بپرس حال من آخر چو بگذری روزی که چون همیگذرد روزگار مسکینم
چو روی دوست نبینی جهان ندیدن به شب فراق منه شمع پیش بالینم
|
|
Comments:
Post a Comment
|