آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 21, 2008
شنیدار یکم:
فکر می کند:چشمان سگی آبی رنگ را خواندهای حتما. با تو لازم نیست چیزها را مدام توضیح داد. شاید بابت همین آرام بود و سکوت چیز وحشت آوری نبود... باید مثل زن قصه، همه جا بنویسد ... باید بنویسد : برگرد به واقعیت...و دارد این کار را می کند. دارد روی دیوار اتاق می نویسد ، روی در یخچال، توی صفحه ی اول موبایل، روی گجت کامپیوتر، روی آیینه ی دستشویی، کف دستش...باید سعی کند کمتر جاهایی برود که نمی تواند این یادداشت را بنویسد...بایدچیزها را در واقعیت قبول کند. آنطور که هستند. باید قبول کند این دنیای کوچک، هیچوقت جای آن دنیای گسترده ی عظیم را نمی گیرد. باید از اشانتیون چیزها دست بردارد . و بپذیرد گذشتهای دارد که نگذشته؛ و هنوز هست ؛ و ریشه است؛ و با اینکه گاهی خیلی می ترساندش و خیلی حساسش می کند و روانش را آنقدر تحریک می کند که سه روز فلج می شود به سادگی؛ اما خیلی خوب است که هست. و دست خودش را باید بگیرد، و درٍ این دنیای کوچک، این زندان را باز کند. خودش را همراهی کند، در راهٍ جایی که دوست دارد، که تعلق دارد... شنیدار دویم: هی خبرت دهم... وارد قصهی زندگی ما شدهاید... یکی دو فصل را هم که شامل شوید، باز بخشی از داستانید ... هستید، حتی اگر برای همیشه رفته باشید... خواسته یا نخواسته... [+] |
|
Comments:
Post a Comment
|