آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, October 3, 2008
بعضی آدمها ذاتِ بودنشان مثل بعضی تِرَکهای مهجور بینام و نشانی است که میبينی همينجور سر به زير و متواضعانه دارند برای خودشان خوانده میشوند توی پلير، تو هم سوتزنان و توجهنکنان سرت به کار خودت گرم است که يکهو، چه میدانم، جملهای، عبارتی، چيزيش توجهت را جلب میکند گير میکنی بهش، دست از کار میکشی باقی صداها را قطع میکنی درست بشنویش ببينی چی میخواند، چی میگويد. بعد میزنی دوباره بيايد از اول بخواند اينبار از همان اول هی گوشش میدهی هی دقتاش میکنی هی حواست بهش جمع میشود. بعد ناغافل میبينی راه افتاده آمده رفته توی فيوريت ليستت، آن بالا بالاها، هی تکرار میشود هی خودش را تکرار میکند هی تو هربار میشينی گوش میدهیش بسکه خسته نمیشوی از دستش.
بعضی آدمها خوب بلدند يکجور يواشِ بی سر و صدايی بيايند، نروند، بمانند بیکه اين آمدن و نرفتن و ماندنشان را به رخ بکشند. يکجور يواشی که اصلن از همان اول عادتات میدهند به آمدن-نرفتن-ماندنشان، به بودنشان. يکهو چشم باز میکنی میبينی يکی اينجاست که انگار هزار سال است بوده. که يادت نمیآيد دنيا آنوقتهای نبودنش چه شکلی بود، چه رنگی بود. بعضی آدمها اصلن يک استعداد غريبی دارند در به جا گذاشتن ردهای نازک محو. يک جورِ خوبی بلدند تو را ياد خودشان بندازند هی، يادِ خودشان نگهدارند. خوب بلدند حواست را پرتِ خودشان کنند بیکه صدايت زده باشند، بیکه مجبورت کرده باشند، بیکه اصلن کاری کرده باشند. گمانم آقای دنيا بايد بردارد يک عالم ازين آدمها را هی کپیشان کند کپیشان کند کپیشان کند بچسباندشان به در و ديوار شهر، به در و ديوار دنيا، بسکه با بودنشان دنيا جای زندگیتری میشود. |
دوبار خوندمش، شیرش کردم، خوردمش و هنوز هضمش نکردم ولی
قشنگ بود، تبریک
من همه پستاتونو خوندم!از من بعید بود به هر حال اینهمه پشتکار..
اینجا رو دوست دارم!...خیلی حال آدمو خوب میکنه