آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 8, 2008
من آدمِ کارهای بیاهميتام از اساس.. کارهای محض رضای خدا.. کارهايی که کلن به هيچ دردِ ديگری نمیخورند جز آنکه آدم برای دل خودش انجامشان دهد.. همينجوری بیکه کسی ازت خواسته باشد، يا بیکه بخواهی به کسی تحويلشان بدهی.. به محض اينکه پای قول و قرار و چه میدانم، تعهد کاری و قرارداد و الخ میآيد وسط اما، دُمِ الاغ درونم به خارش میافتد، اتوماتيکلی؛ بسکه عادت کردهام هر وقت بخواهم بروم هر وقت بخواهم نروم بیکه مجبور باشم به کسی حسابی جوابی چيزی پس بدهم..
همين درس خواندن که عاشقشم مثلن، کافیست يکی بيايد بگويد موظفی هفتهای سه روز بروی سر کلاس.. سه سوت نشده الاغم فعال میشود.. يا مثلنتر همين استخر، بگويند برای سلامتیت هم که شده بايد يک شب در ميان بروی شنا.. بیشک تا سال ديگر لب به استخر نمیزنم.. نمونهاش همين ده بيست داستان کوتاهی که خواندهام و بايد، بايد راجع بهشان بنويسم تا فردا -سلام هديه-.. اسم بايد که میآيد، رسمن تمام فعاليتهای بهدردبخور مغزیم مختل میشود از اساس.. نمونهی ديگرش همين طرحی که بايد تايپ کنم تا هفتهی ديگر تحويل بدهم.. نمونهی ديگرتَرَش همين چار خط و نصفی ترجمه است که هی آويزان بورد اتاق مانده، تا کی نوبتش شود.. طرح زدن برای آقای يراقآلات حسن آباد و دفتر کار آقای پسرخاله و الخ که جای خود دارد.. آن سر جدی-گيریم هم خراب است تازه.. کافیست يکی بخواهد يکخورده مرا از اينقدری که هستم جدیتر بگيرد، چه میدانم، رويم حسابی چيزی باز کند.. سه سوت الاغ درون جفتکپراکنیاش شروع میشود، بیکه دکمه يا افسارش دست من باشد.. لابد برای همين است که اينهمه عاشق حاشيهام، عاشق پيادهرو، عاشق چيپس و ماست.. اصلن فکر کنم من يک دنبالهای چيزی داشتهام، که در حين پروسهی خلقت افتاده زير ميزی، جايی.. لابد مثل يکی از همين اکستنشنهای فايرفاکس خودمان.. که اگر بود، اگر نصب شده بود رويم، میتوانستم کلی موقعيتها را، کارها را، آدمها را جدی بگيرم جدی ادامهشان بدهم جدیجدی به يک جايی برسم برسانمشان.. نداريم اما که.. |
|
Comments:
همه ی مزه ی بعضی کارای اساسی به همین رها بودنست!
سلطان یادته؟:زندگی واسه من مث یه شوخیه
من از اونجایی که بخش جدیه مغزم کامل خرابه و همیشه خراب بوده یاد گرفتم چیکار کنم گاهی وقت ها. یه رازه که بهت می گم: راهش اینه که برداری یه کار جدی تر و بایدتر برای خودت دست و پا کنی، مثلاً اگر قرار است یک طرحی را بنویسی تحویل دهی، به یک آدم جدی تر و جای ترسناک تر یک طرح مهم تر و وقت گیرتری را الکی بگویی انجام می دی و قولش رو بدی. بعد اینطوری می شه که برای دو در کردن اون هم که شده کارهای ساده ترت را انجام می دی که باید کم تر دارن. به هر حال ذهن آدم نسبیه دیگه وقتی مقایسه می کنی می بینی این داستان کوتاه ها زیادی هم باید نیستن
خب خوشبختانه ما هم هیچوقت حرفهای شما را جدی نگرفتیم
چه جالب...مثل خود خود خودم...منم همینجوریم...مثلا همین زبان انگلیسی...بابام چندین سال خودش و کشت که عمرتون حیفه و بخونید و به دردتون می خوره و......آقا وقتی دیگه بهش ثابت شد که نمی خونیم و دست برداشت و کلا بی خیال اصرار شد، نه اینکه از قصد باشه ها..نه به خدا اما همچین چسبیدم به زبان انگیلیسی که دیگه صدای کمبریج و وبستر و اینا هم دراومد...4 سال خوندم بی وقفه تازه کلی مدرک و اینا هم گرفتم.....همین چند شب پیشا هم داشتم با بابا راجع به همین موضوع بحث می کردم اتفاقا...هی داشت می گفت باید قول بدی و فلان بیسار...گفتم مثل اینکه هوس کردی بازم کارم و انجام ندم!...نمی شه اینقدر اصرار نکنی؟!...باعث می شه من اصلا نخوام کاری انجام بدم....عجیبه هااااا
محشر!
لیلی خامنه ، مثل من ، مثلا اگرمامانم به من بگه سیگار کمتر بکش یعنی من انروز باید ته یه پاکت سیگارو دربیارم، اگر تو اداره مدیری چیزی بشم ، در مدت کمی می شم تنبل ترین آدم دنیا ......من فکر می کردم این خصوصیت منه فقط که ناشی از اراده و .... است ....آیدا دوست دارم
Post a Comment
|