آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, October 18, 2008
بعضی آدمها هستند در زندگانی...
اممم.. بعضی آدمها حضورشان اينجوریست که... نتچ.. اصن ديدی وقتی تو کافه چايی سفارش میدی، آقای کافهچی برات يه بشقابچه مياره که توش يه دستمالکاغذی چارتا شدهست، روش يه ليوان آب جوش و کنارشم يه تی-بگ.. بعد ديدی اين آقاهای کافهچی هيچوقت به مغزشون خطور نمیکنه يه ظرف سفالی کوچيک ديگه هم بيارن که اون تی-بگ خيسشده رو بشه گذاشت توش.. که آدم مجبور نباشه بذارتش کنار ليوان.. که هم بیريخت شه، هم دستمالکاغذیه نابود شه.. بعد ديدی وقتی تی-بگه رو میذاری گوشهی بشقاب، هرچهقدم حواستو جمع کنی بالاخره يه گوشهی کوچيکش میگيره به دستمال و خيسیِ قهوهایش با يه سرعتِ يواش و ملايم راه ميفته تو تنِ دستماله.. که همينجور که داری نرمنرمک با شکلاتِ رو کيکت بازی میکنی، میبينی اون قهوهایِ ملايمِ خيس از همون گوشهی کوچيکِ بیهوا، نشت کرده به تمامِ دستماله، همهی همهشو آغشته کرده، آروم و بیصدا.. بعضی آدما، خيلی-کم-آدمايی هم هستن که حضورشون، بودنشون از همين جنسه.. که خيلی آروم گير میکنن به يه گوشهی زندگیت، به يه گوشهی کوچيکش؛ بعد همينجور بیصدا و يواش نشت میکنن به زندگیت، به تمام زندگیت.. يههو چشم باز میکنی میبينی روزهات چههمه آغشتهی اون آدمهست، بیکه حتا فکرشم کرده باشی.. که اصن شده جزو تيکههای اجتنابناپذير زندگی.. جزو اغلبهاش، جزو بايدهاش حتا.. و من چههمه دوستمشه اين آغشتهگیِ ملايمِ آروم رو.. بیکه بخوام saveش کنم، نگرش دارم برای خودم.. که اصلن انگار ذات آغشتهگی به همين جاری بودنِ مدامه.. به همين آرام لغزيدنهای مکرر، به سُر خوردنهای بیصدا.. لابد به گاهی هم افتادنها و افتادنها و دوباره باز بلند شدنها و سُر خوردنها.. سيالِ پارهخطهای پياپی.. |
|
Comments:
خب خانم آيدا! اگر آن آقاهای كافهچی «به مغزشون خطور میكرد كه يه ظرف سفالی کوچيک ديگه هم بيارن»، آنوقت شما اين استعاره زيبا را از كجا پيدا میكرديد میگذاشتيد اينجا؟ آخر - جدا از «ادب وبلاگی»! - قدرشناسی هم خوب چيزیست خانم! پايان پيام
یادم بایه یه روز یه چی بنویسم در وصف نوشته های آیدا . که دختر ننویس این همه رو که دل ما رو آب کنی واسه آدمای خوب و رندگی ایده آل و همه چی آرزو . ننویس دختر ، نوشته های تو آدم رو می بره به باغ رویاهاش . به اونجا که شاید واقعنی هیچ وقت نره .
می دونی پاراگراف اول پستت منو یاد اون سکانس فیلم بلو انداخت که خانومه حبه ی قندش رو می گیره لبه ی فنجون قهوه اش و یواش یوا نفوذ میکنه تو حبه ی قند
آره بعضیا یواشن.. یواش می آن..یواش می مونم..یواش می شن همه چی..کمن اما
من که اگه قرار باشه تی بگ ام را بذارم روی دستمال کاغذی اصلا از نوشیدن اون چایی منصرف میشم اما توصیفت زیبا بود مثل همیشه .
توصیف زیبایی کردید.. درست است بهعضی آدم ها آرام آرام وارد زندگی ات می شوند.. آرام آرام توی ذهن ات جا می گیرند.. ولی ناگهان همان آدم ها به همان آرامی که می آیند به همان آرامی هم از زندگی ات می روند.. ولی نمی دانند که برای همیشه در ذهن باقی می مانند..
Post a Comment
|