آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, October 21, 2008
زمان: پريروز - دمدمای غروب
مکان: داخلی قبلنا نوشته بودم از جلوی بعضی خونهها که رد میشی، کلی زندهن بسکه بوی غذا میدن و صدای آدم و قاشق-چنگال. خيلی خونهها اما روزا به کل خوابن، فقط شبا بيدار میشن و بوی زندهها رو میدن. يخچالا هم همينجوریان. بعضياشون کلی جوون و شاداب و پرانرژیان بسکه توشون شيشههای خوشگل مربای خونهگی دارن و زيتونای درشت و ظرف انار دون کرده و سيب سبز و سسهای رنگوارنگ. سبزیخوردن اگه داشته باشن که رسمن س.ک.سیان. يعنی اصن من میميرم واسه اون ظرف پيرکس گرد در-قرمزه وقتايی که پر از سبزیخوردنه، ريحون و شاهی و تربچههای قرمز خوشرنگ که انگار دماغشونو چسبوندهن پشت شيشه و دارن زُلزُل نيگات میکنن. اونقد که ممکنه وقتی خسته و مونده و گشنه و تشنه میرسی خونه و هيچم حاضر نيستی به غذای بيرون فک کنی، کافيه در يخچالو باز کنی و چشمت بيفته به سبزیخوردنای تر و تازه، تا بادمجون درونت تحريک شه و بیکه لباساتو درآری شروع کنی به سر هم کردن يه غذايی که بيشتر شبيهه به جشن سبزيجات: پياز حلقه شده، بادمجون سرخ شدهی حلقه شده، گوجهفرنگی حلقه شده، فلفلدلمهای خورد شده، قارچ خورد شده، سيبزمينی استامبولی حلقه شده، با يه پر سير و چندتا دونه غوره و رب و ادويه و الخ. بعد يه ربع که بگذره همچين بوی بهشتیای خونه رو برداره که رسمن بوی خونهی قيطريه رو بده و هی نوستالژی خونِت بزنه بالا. زمان: پريشب مکان: داخلی آخر شب پدرجان مياد سر وقت کتابای آشپزی و عمو نجف رو برمیداره به تورق. تو دلم میگم مثکه سبزیخوردنا پدرجان رو هم بعله! يه نيمساعت بعد يه صفحهشو میذاره جلو روم که: اينم به نظر خوشمزه ميادا. فردا نيستم خونه تا شب، حس آشپزی هم ندارم، اينه که میگم: نمیشه بابا، اين قدِ يه عطاری ادويه لازم داره که ما نداريم. چونهشو میخارونه که: ولی بايد خوب چيزی باشهها. از پشت کتاب جواب میدم: نداريم اين قرتیبازياشو، وگرنه که درست میکردم. دماغم سه سوت گير میکنه لای شيرازهی کتاب. زمان: امروز - عصر مکان: داخلی تا برسم خونه باز شده دمدمای غروب. درو که باز میکنم بوی عطاری مثه ميخ میره تو دماغم. رو کانتر آشپزخونه يهدوجين بستههای کوچيک ادويهست با اسم و رسم، کنارشم کتاب مستطاب آشپزی با يه بوکمارک لای غذای مورد نظر، منم که عاشق دلبری از آقای پدر! اينه که دوباره يه بوی هيجانانگيز راه ميفته تو خونه و با آقای پدر غذاهه رو میبلعيم رسمن. زمان: امروز - شب مکان: داخلی صدای آشپزخونه که مياد داد میزنم: بابا منم چايی. يه خورده بعدتر بابا و چايی ميان بالا سر ميزم و احساس میکنم باباهه دوباره متمايل شده طرف کتابای آشپزی، گمونم چشمش اون کتاب رنگیرنگيای آشپزی اسپانيش رو گرفته. بچهم وقتايی که مامانه نيست همهی هوساش عود میکنه يههو. موبايلش زنگ میخوره. چايی خودشم میذاره رو ميز میره بيرون. زمان: امروز - شبتر مکان: داخلی آقای پدر برمیگرده تو اتاق و میره سر-وقت طبقهی شکم، که يههو به جای کتابای آشپزی با مقاديری ديکشنری مواجه میشه. کلهشو میخارونه روشو میکنه به من تعجب کنه که با نيش بازشدهی من مواجه میشه: پدرجان بیزحمت برين سر اون يکی رديف، همون عرفان و پلهپله تا ملاقات خدا و امام علی و نون و شير و خرمای خودتون عجالتن، تا ايشالا خانومتون از سفر برگردن! پدرجان میزنه زير خنده، مقداری خجالت میکشه، تو دلش میگه حيف از چايیای که برات آوردم و میره بيرون سر-وقت نقشههاش. |
شما به طور کلی متخصص دلبری از آقایان هستید
آقای پدر که سهم خود را دارند
این کامنت محض گذاشتن یک رد پا از یک خواننده دائمی در هفته های اخیر، و تشکر بابت نوشته های بعضا لرزاننده شما نوشته شده و ارزش دیگری ندارد.
به قول علما، وب نازی داری
مخلص
:)
چه کنم که این حساسیتهای پوستی طعم ادویه را به کلی از غذاهای ما برده!