آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, October 11, 2008
دارم يرما رو تعريف میکنم که «يه خانومه بود اسمش يرما بود که هی دلش بچه میخواست اما شوهرش دلش نمیخواست. بعد دو تا يرمای درون داشت که اما اکسترنال بودن و تو میديدیشون. يعنی وقتی مثلن يرمای اصلی داشت حرف میزد يکی از يرماهای درونش بغض میکرد و يکی ديگهشون حرص میخورد. بعد من اين مدل اجرای ذهنيت آدما رو دوست داشتم کلی.» ادريس میگه «مثه پروست خوندنته که يه آقايی بود اسمش سوآن بود بعد يه زنی داشت که مثکه زياد خانومِ خوبی نبود اما آقاهه عاشقش بود و اينا؟ ای بشکنه گردنت گوان با اين بلايی* که سر ما آوردی!»
* بلای مذکور همانا آشنايی من و ادريس است که باعث و بانیاش گوان بوده انگار! |
|
Comments:
Post a Comment
|