آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 5, 2008
من عاشق اولهای هر چيزیام. درست همان وقتها که دفترت نوست و خطنخوردگی دارد و همه چيز تازه قرار است شروع شود. اولهای هر پروژه که تازه بايد بشينی تحقيق کنی ببينی کی قبل از تو چی فکر کرده. هيجان اولين بار پوشيدن يک لباس جديد يا کيف تازه يا چه میدانم، اولين روزی که آیپادت را پر کردهای از آهنگهای هنوز نشنيده. عاشق اولهای يک رابطه حتا، که همهچيز هنوز ممکن است و هيچچيز هنوز دير نشده.
اما تا دلتان بخواهد از وسطهای هر چيزی بدم میآيد. از آن وقتها که دفترت پر شده از مسألههای هنوز حل نشده، تمرينهای نصفه مانده. ايدههای به هيچجا نرسيده و پا در هوا. لباسی که بايد بماند تا يک روزی برود خشکشويی يا کيفی که تهاش پر از خرده شکلات آب شده است يا آیپادی که ديگر ترتيب تمام آهنگهاش را حفظ شدهای. رابطه؟ نه، وسطهای رابطه هنوز خوب است. اگر رابطه مانده باشد وسطهاش هنوز خوب است. حالا، درست همين حالا که دارم اينها را مینويسم، در يکی از وسطترين دوران زندگی به سر میبرم بسکه هزار چيز و ناچيز را شروع کردهام بیکه حوصله داشته باشم تمامشان کنم. ماندهام وسط هزار کار ناتمام و هزار تصميم بلاتکليف و هزار جور فکر آويزان. کاش يکی از يک جايی پيدايش شود اين وسطماندهگیهای مرا بردارد يکی يکی تمام کند. يا لااقل بندازدشان دور، چه میدانم، يکجوری مرا از دستشان خلاص کند. |
نكه ما نشستيم تو يه مغز گنده، بعد هي از تيكه هاي هم برميداريم؟