آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 3, 2008
بعضی آدمها حضورشان نامحسوس است، قطرهایست، باريک است. بیکه حواسات باشد راهشان را میکشند میآيند توی زندهگیت، بعد فکر میکنی حالا را بگذار بمانند، هر وقت خواستی بيرونشان میکنی، در را روشان میبندی. نمیشود اما، يکجورِ عجيبی نمیشود هيچکارشان کرد. میخواهم بگويم اصلن مثل يک سم، يک سمِ رقيق، وارد خونات میشوند. آغشتهات میکنند. اينقدر اما دوزشان کم است که هی خيال میکنی هر وقت بخواهم ترکشان میکنم، خودم را ترک میدهم. اما يکهو چشم باز میکنی میبينی مسموم شدهای. تمام تنات را سم گرفته، تمام رگهات را. حالا نه میشود سمزدايی کنیت، نه میشود بیآن زندهگی کنی. اصلن همين جاهای زندهگیست که آدم بايد حواساش را جمع کند. که بیخودی خيالاش از بابت خودش راحت نباشد. که بیخودی خيال نکند هر چيزی دوره و زمان و سن و سال خودش را دارد و اينها. نه. انگار دنيا منتظر نشسته ببيند از چی داری حرف میزنی، چی را داری انکار میکنی که بردارد همان را صاف بگذارد جلوت، بعد تکيه بدهد عقب تهخندی بزند و همينجور نگاهت کند، عاقل اندر سفيه.
|
سم ...
از همینا که اگه وارد خونت بشن تا آخر اسیرشونی ...
آغشتت می کنن ...
اسیرت می کنن
نیست ...
همه چی شده پاستوریزه.
می خواهندت ... اگر بخواهیشان
می برندت ... اگر ببریشان ...
اسیرت نمی شوند و اسیرت نمی کنند
موندیم معطل!
لیلای لیلی
ولی
راستی پادزهر را باید کجا تهیه کرد
و
چطور مصرف کرد؟؟؟؟