آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 17, 2008
چرا اينهمه فرق میکند تاريکی با تاريکی؟ چرا تاريکی تهِ گور فرق میکند با تاريکی اتاق؟... فرق میکند با تاريکی تهِ چاه؟... فرق میکند با تاريکی زهدان؟... وقتی دايی، با آن دو حفرهی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجير وسط حياط طوری برگشت که انگار میبيند. طوری برگشت که من ترسيدم. تو بگو، «نايی». چرا تاريکی ازل فرق میکند با تاريکی ابد؟ چرا تاريکی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، نايی؟ تو که از ستارهی ديگری آمدهای... تو بگو...
چاه بابل --- رضا قاسمی |
چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست؟ ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟ چهره هايي تماما" گوناگون؟ چرا عاشق كسي مي شويم ولي با كس ديگري به رختخواب مي رويم؟ چرا عشق جماعي است دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گايد جز من كه هميشه گائيده مي شوم؟ نكند سر بر شانه ي تو گذاشته ام، مفيستو ، وقتي به درد گريه مي كردم؟
چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست؟ ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره؟ چهره هايي تماما" گوناگون؟ چرا عاشق كسي مي شويم ولي با كس ديگري به رختخواب مي رويم؟ چرا عشق جماعي است دسته جمعي كه در آن هر كسي هر كسي را مي گايد جز من كه هميشه گائيده مي شوم؟ نكند سر بر شانه ي تو گذاشته ام، مفيستو ، وقتي به درد گريه مي كردم؟