آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, November 19, 2008
نيشام باز میشود و باز میماند وقتی میبينم «ف»خانوم بعد از اينهمه سال يادش مانده من عاشق ريحانهای کوچک و لطيف باغاش هستم با شاهی و چند پَر نعناع که به هوای آن سالهای حياط خانهی بابابزرگ بشينيم با پنير و چايی شيرين دور هم و هی «ف»خانوم قربانصدقهام برود هی بابابزرگ از آن خندههای از ته دلاش سر بدهد کيف کند ازينکه نوهی سوگلیاش نشسته ور دلاش، تنگِ خودِ خودش.
میرويم سر خاک بابابزرگ. هی شروع میکند از بچهگیهام گفتن و خاطرههای پربابابزرگ تعريف کردن. هی جواباش را نمیدهم بلکه دست از سر من و بابابزرگ بردارد بگذارد به حال خودمان باشيم. همينجوری که دست میکشم روی سنگ قبرش، با خودم فکر میکنم يادم باشد يک تشکر درستحسابی بکنم از همهی مردهای زندگیم، به خاطر تمام اعتماد به نفس و آرامش اين روزهام. مخصوصن از اولیشان، از بابابزرگ که تمام و کمال يادم داد چهجوری از کرديتای که پيش آدمها دارم استفاده کنم، و به من چه که بقيه! و يادم داد از همان بچهگیها ملکه باشم برای خودم، ملکهی کشور کوچک دو نفرهمان -من و بابابزرگ-، و بعدترش ملکهی کمد کفشهام، و خيلی بعدترها ملکهی آبگوشت و موزها و کمپوت آناناس! و اصلن بابابزرگ باعث شد بفهمم چه مزهای دارد از اقتدار مردانهی مردی که دوستات دارد استفاده کنی، پادشاهی کنی و هيشکی هم بهت نگويد/نتواند که بگويد بالای چشمات ابرو. که اصلن مزهی عزيزکردهگی و نورچشمی يعنی چه. اينجوریهاست که يک وقتهايی «ف»خانوم هم ممکن است دست از سر آدم بردارد، وبلاگ و «دنيا را وبلاگی ديدن» اما نه! |
|
Comments:
Post a Comment
|