آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 20, 2008
زنده باد «همينيه که هست» و «ناتوانی اين دستهای سيمانی» و الخ
يکی از خواص سفر همين مجبور بودنهای مدامشه. که فقط مجبوری همون يه شلوار يا روپوشی رو که با خودت بردی بپوشی. همون يه عطری که با خوت بردیو بزنی. همون يه کتابو بخونی، همون يه فيلمو ببينی. که هی در مقابل موقعيتهای پيشبينی نشده ببينی از همين امکانات و محدوديتهای موجود چهجوری میتونی استفاده کنی. که اصن يه وقتايی همين در سفر بودن، همين محدود به شرايط موجود بودن و چهمیدونم همين ناگزير به حداقل امکانات موندن، خودش يه بهانهی درست و حسابيه برای جاخالی دادن. جاخالی دادن از چيزهايی که ممکنه برامون مسؤوليت بياره. چيزهايی که انجام دادن/ندادنش ممکنه برامون امتياز مثبت يا منفی بندازه. و من خيال میکنم بعضی از ما، بعضی از ماهايی که عادت داريم هميشه نامبر وان باشيم، ماهايی که عادت نداريم به متوسط بودن، معمولی بودن و نقطه ضعف داشتن، چههمه استقبال میکنيم ازين مجبوريتها و دستِ خودمان نبودهگیهای مدام. |
اما وای به حال اين كه اين سفرها هم روزمره بشه و عادی. اون وقت اين جا خالی دادنها از ميل به نامبر وان بودن ما تنها يه ادعای پوچ رو به جا میذاره و بس. میشيم آدمهای كاملا متوسط، متوسط به معنا و مفهوم واقعی كلمه.
...
حالا اين سفرهای هفتهگی و حرف های تو حكايت من يكیست بد جوری
...