آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 17, 2008
من عادت دارم هميشه زير کتابامو خط بکشم. زير جاهايی که دوسشون دارم رو. حتا مجلهها، روزنامهها، اتودها. اينجوری کتابام شخصی میشن. منو يادشون میمونه. منای که الان داره زير اين جملههه خط میکشه رو. بعد اينجورياس که وقتی بعد اينهمه سال میرم جانشيفتهمو ورق میزنم، کلی تصوير از منِ اون سالهام مياد جلو چشمام. وقتی دفترچه ممنوع رو برمیدارم و چندتا دستخط و تاريخ تهشو میبينم، ياد تکتک آدمايی ميفتم که کتابم رفته پيششون و برگشته، با کلی خاطره، کلی اتفاق. واسه همين نمیفهمم آدمايی رو که اينهمه اصرار دارن کتاباشون رو نو نگه دارن، انگار که تا حالا هيشکی بهشون دست نزده. انگار هيشکی از هيچ جملهايش خوشش نيومده. انگار بهش بیمحلی شده اصن. -حالا بماند که وسط «براهنی» يکی از همين آدمای فوقالذکر که به دوستدخترش میشد دست زد به کتاباش اما نه، يک عدد قورباغه کشيدم يه بار و هنوز زندهم!-
بعد بدترين اتفاق ممکن میدونين چيه؟ که آدم مجبور باشه کتابی که مال خودش نيست رو بخونه و نتونه هی خط بکشه. درست مثه اينه که به دماغت يه گيرهی لباس زده باشن مجبورت کنن از دهن نفس بکشی. بعد من الان دارم هی از دهن نفس میکشم که! |
Mi eshghamash shadid
(ادامه دارد. الان کار دارد برمیگردد)
:D
این یکی هم برای قبلی
:P :D
به خاطر اینکه هر دفعه اون کتابی که دوست دارم رو می خونمش , فکر کنم که دفعه اولمه که دارم میخونمش ...