آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 7, 2008
راست میگويد حسين. اصلن دوای غروبهای جمعه بايد همين باشد. همينجوری که کممانده از روز، هنوز مانده به بیرنگ شدن آسمان، به خاکستریِ دلگير، پرسه بزنی در حوالیِ تناش. که هوا رو به تاريکی نرفته، دستهات را عادت داده باشی به پارهخطهای منحنیش. دستهای دستهات را هم که نه، سرانگشتها را. يعنی اصلن میخواهم بگويم بايد سرگردانِ تناش باشی، بیمقصد، بیشتاب. همينجوری قدمزنان ميان رفت و برگشتهای کوتاه و بیگاه. مزههای پراکنده. چه میدانم، مثلن فلان قطعه يخ کوچک تهِ ليوان، يا آن تکه خرمالوی بیپوست، يا حتا چکاندن انگور قرمز بیدانه.
اصلن حوالی غروب جمعه، وقت جادوگریِ دستهاست، جادوگریِ بوها. بايد حوصله کنی تا نفسها با هم قاطی شود، رد دستهاتان، داغیِ تنهاتان، تا دنيا از مدارِ هميشهگیش خارج شود و جمعهبودنِ غروب را فراموشتان کند. که اصلن همين تنخواستهگیها و قاطیشدنها و هُرمِ درهمآميختنها لابد فلسفهی فراموشیش باشد و بس. که يکهو چشم باز کنی ببينی جمعهات تمام شده. که هيچ کم از شنبه و يکشنبهات نداشته. اينجوریهاست که بايد همآغوش بود تا غروبهای جمعه بشود «هر-شنبه». |
|
Comments:
ha ha :D
Post a Comment
|