آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, November 4, 2008 يک وقتهايی آقای ق.ق. از لای شيرازهی قصه سُر میخورد بيرون. به هوای چه میدانم، يکی از همين بهانههای کوچک دور و بر. بعد من دوست دارم همينجور بشينم تماشاش کنم لپهاش چه برق میزند زير نور باران غروب. بشينم گوشاش بدهم صداش چه نزديک است. چند سانت آنورتر. بیهيچ خط و پاره خطی. هوس میکنم هُرم نفسهاش بشيند روی پوستام، ها کند، بخار ببندد. بعد دلم میخواهد بايستانمش تهِ يکی از همين کوچههای خلوت، جا شوم توی بغلاش، بمانم، زياد. ببوسماش، همانجور خيساخيس، داغداغ، لغزان. بعد حواسم هست لابد، سرانگشتهايش را يادم نرود، يکیيکی. آن سيبک گلوش، تا چال گردن، زبانزبان. شُره کنم توی دهاناش، گازگاز، لبالب، سرگردان.
|
|
Comments:
Post a Comment
|