آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 12, 2008
من يه مامانبزرگ خوشگل چشمسبز دارم که خيلی با نمکه و صدای خوبی هم داره و قطاب و باقلوا و مربای بادمجوناش حرف نداره و ضرب هم میزنه گاهی و عاشق نجوم و برنامههای ستارهدار کانال چهاره و عاشق آگاتا کريستی و داستانهای پليسی-جنايی هم. بعد اين مامانیِ ما، جوونياش يه برادر موسيقیدان داشته/داره که اين آقای برادر يه دوست موسيقیدان داشته/داره که اين آقای دوست برادرش عاشق مامانیِ من بوده. اما مامانبزرگجان عوض ازدواج کردن با يه هنرمند بیآتيه میره زن آقای پدربزرگام میشه که مردتر بوده و پولدارتر! بعد برادره و دوسته میرن آمريکا به موسيقیدانیشون ادامه میدن و ديگه برنمیگردن ايران و هيچکدومشونم ديگه ازدواج نکردن کلن.
مامانی يه رديف نوار کاست داره که تو اين سالها جستهگريخته از آمريکا رسيده. از طرف برادر کوچيکه. تو اين يکی دوماههی اخير به واسطهی مهمونیها و مراسم پشتسرهم تو فاميل، جو خانواده به کل مونده بود تو مايههای ساسیمانکن و شاهين استو و رضايا و فارز و الخ. اين شد که به جبران کل مهمونیهای اخير، تو مهمونی ديشب هيچ سیدیای پخش نشد که نشد و تمام مراسم به صورت پخش زنده در خدمت دههی بيست-سیایها بود. بعد سه تا مهمون از آمريکا اومده هم داشتيم که يکیشون نوازندهی چيرهدست ويولون بود، يکیديگهشون يک بانوی خوشپوش خوشصدا و سومی هم زندايی مامانام. گيتار و سهتار-زن هم که داشتيم تو دخترخالهها، اينه که بساطی برا خودشون به پا کردن اين دهه بيستیها، ديدنی و شنيدنی. بعد نکته اينجا بود که آقای ويولون کسی نبود جز عاشق دلخستهی قديمی مامانبزرگ، که بعد از يه قرن اومده بود ايران. که وقتی شروع کرد به ساززدن، مامانیِ شوخ و شنگ و خونسرد من هم حتا ديگه نتونست جلو اشکاشو بگيره. که تو اون نيم ساعت کذايی، رسمن جادو کرد آقاهه. که انگار داشت تلافی تمام اين سی-چهل سال رو در میآورد با سازش. اين بود که باقی شب، بزمی شد برای خودش، به دست همين زن و مردهای قديمیِ فراموششده. که رسمن مغازلهای راه انداختن با شعرها و سازها و آوازها و تصنيفخونیهاشون. با دَمگرفتنها و دو-خوانیها و بدهبستونهای موسيقيايیشون. که من تکيه داده بودم عقب، تو يه گوشهی کمنور مُشرف به تمام سالن، و لذتی میبردم از تماشای صورت اين آدمهای نازنين. که چههمه چشمهاشون گردگيری شده بود و برق میزد. که چههمه مست بودن و زنده بودن. و چههمه قصه داشتن پشت تکتک خطهای صورتشون. و خدا میدونه که من چههمه عاشق اين آدمهام. عاشق يک گوشه نشستن و تماشا کردن و قصههاشون رو بافتن. عاشق گردگيری تمام اين حسهای خاکگرفته و برقهای کمرنگ شده و دستهای پر نقش و نگار. که لابد اون وقتها، حکايتها داشتهن برای خودشون و ناز و غمزهها و حرف و حديثها. |
و خدا میدونه که من چقدر کشته مردهی مامان بزرگها هستم، که انگار همهشون مهربونتر و باحوصلهتر و فهمیدهتر از مامانها هستن
یا نا بههنگام
به مغازله خواهیم نشست
به مغازلهای که
آنهایی که نیامدهاند خواهند گفت
مغازلهی یک دههی هفتاد، هشتادی!
پس بخوان غزل ناخواندهات را
http://sarosarv.wordpress.com/
و چقدر جاي من خالي بوده اون گوشه از سالن كه نور كمي داشت و ميشد از تاريكي روشنايي رو ديد زد، دوستان جاي ما