آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, December 14, 2008
سرخوشی روزهاشان شده بود همين دوبار دست تکاندادنهای لبخند به لب، از پشت شيشه، کوتاه و بیحرف، چشم در چشم، در فاصلهی توقف کوتاه دو قطار.
که اصلن حکايت قطار حکايت نايستادن بود. حکايتاش گاهیفقطنفسیتازهکردن بود در ايستگاه بين راه. تقديرستيزیاش بود، ماجرانوردیش يا چه؛ که تنداده بود به عاشقیِ قطار-رانِ بغلی. |
با لبخندهاي مبهوت كوتاه
با چشمهاي آستيگمات
كسي انگار برايم دست تكان داد
فراموش كن
اينروزها خيالاتي شدهام