آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, December 20, 2008
«قصدِ اين ويرانه کردی عاقبت»
... میدانی؟ میدانم که میدانی. که نمیخواهم اين وعده چندان به درازا بکشد که آن لحظهی روبرو، نه در اينجا که در جهانی موعود باشد و همهی هستی ما و قصهی من و تو «وعده» باشد و «موعود» و بگويی که انه لا يخلف الميعاد. من به ميعاد تو چه کار دارم؟ من اکنونات را میخواهم. همين حال را. فردا مرا چه خاصيت؟ اکنون است که اين زخم، خونچکان است! چه مینویسم؟ کجا؟ برای که؟ بگذار همگان بخوانند! بگذار همگان در گمان خويش وسواسشان را پر و بال دهند! تو که هنگام نوشتن اينها میخوانیشان: «که هم ناديده میبينی و هم ننوشته میخوانی»! ما را مترسان از آن تيغ! «خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است...» [+] |
|
Comments:
ميبيند، ميداند، ميخواند،و غريبتر از اين هم مگر ميشود؟!!! كه هر روز، هر روز نه، هر لحظه با شمشيري آخته ايستاده در نزديكتر از رگ گردن به ما، و همان كه گفتي، حديث تشنه است و آب،...چگونه ميشود با لبهاي تشنه و بتر حتي از لب، با جگر تشنه راه مدارا پيمود و استخوان لاي زخم گذاشت و دم بر نياورد، حديث غريبيست كه در چند قدميت، سراب كه نه، آب باشد، نه آبي كه تشنگيت تمنا كندش، آب حيات،...و او با آن شمشير آخته و چشمهايي بي نهايت سرخ از خشم...
Post a Comment
|