آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, December 21, 2008
چه هراسی دارد
ديوار بیدر گمونم حوالی جشنوارهی باغ فرودوس بود، که «محمدرضا اصلانی» رو شنيدم، از زبون استاد-تقوايی- و بعد هم امير-امير بامداد-. که يادم موند حتمن روز اصلانی، باشم اونجا، ببينم کارهاشو. «جام حسنلو» رو ديدم و «چيغ» رو، بیکه چيزی خونده باشم در موردشون. «چيغ» رو دوستتر داشتم و از «جام حسنلو» زياد دستگيرم نشده بود تا بعد از نمايش که خود اصلانی اومد برای گفتوگو. اولين چيزی که به نظرم اومد اين بود که چههمه متفرعنه اين آدم، چهقدر شاکيه و چهقدر خودش رو توضيح میده به جای کارهاش. «جام حسنلو» رو که توضيح داد تازه دوزاریم افتاد که فيلم در مورد چی بوده. ازون کارا بود که يا بايد قبلش خونده باشی در مورد فيلم، يا بايد صاحب اثر اتچ شده باشه به فيلم و بياد زيرنويسش کنه. برآيند حرفای اصلانی اما منو هی ياد استاد مینداخت. اون شاکی بودنش، نفهميدهشدنش، ناديده گرفته شدنش.. سر کلاس نظر استاد رو پرسيدم در مورد «جام حسنلو». ازون خندههای معنیدارش کرد و يه چند جملهای هم کامنت داد.. اون شب که «تعزيه» رو گذاشته بودن، بعدش که استاد حرف زده بود، بعدترش که رفتيم سوشی بخوريم، ندا که گفت «چههمه ازخودراضی و نچسب بود استادتون»، يههو از اصلانی خوشم اومد. يههو فکر کردم شايد اونم مثه استاد، همين مسيرو طی کرده، همين فراز و نشيب و نشيب و نشيبها رو، که اينهمه تلخ شده، خشن و دوستنداشتنی جلوه میکنه از بيرون.. هر بار که امير اساماس داد کانال چار اصلانی داره، رفتم نشستم ديدم.. هفتهی پيش گفت هفتهنامهی سينما اصلانی داره و عقيقی، رفتم گرفتم خوندم.. گفت کانال چار پشت صحنهی آتش سبز داره، نشستم ديدم.. گفت میخوام نقد بنويسم. نوشت. همهشو تا ته خوندم.. «آتش سبز اولين فيلم من است که به پردهی سينما راه پيدا کرده. ناصر تقوايی در ده سال اخير دو فيلم نيمهکاره دارد که نيمهکاره ماندنِ هيچکداماش تقصير خودش نيست. بيضايی در ده سال اخير يک فيلم ساخته است. حالا ببينيد سينما در همين مدت دست چه کسانی بوده. نسل بعدی بايد به چه کسانی نگاه کند.»* تمام اينا لابد دست به دست هم داد که امروز، لذت ببرم از تماشای «آتش سبز». که رسمن يه سر و گردن بالاتر از باقی محصولات مزخرف سينمای ايرانه. که انگار اصلانی داشته يه پاياننامه میبسته با اين فيلم(حس داکيومنتری میداد به من). که عشقاش به کارش رو میبينی تو لحظهلحظهی فيلم. راستش فکر نمیکردم دوست داشته باشم فيلم رو، اما داشتم، زياد. فضای جاری تو فيلم رو دوست داشتم و لحن گزندهی اصلانی رو فراموش کرده بودم، به کل. ضيافت تصوير و موسيقی بود. اون تنهايی و فرديتای که توی معماری ايرانی هست، توی فيلم هم خودش رو به رخ میکشيد با نماهای چشمگير و تصاوير خوشترکيب. هرچند گفتگوهای فيلم يکدست نبود و هرچندتر دوست نداشتم پگاه آهنگرانیش رو بسکه لحن و ريتمش با فيلم نمیخوند و ... . اما حواسمون هست که داريم در اشل سينمای ايران حرف میزنيم ديگه. که داريم از «چارچنگولی» و «دلداده» و «خواستگار محترم» و «دلشکسته» حرف میزنيم يا فوق فوقاش از «دعوت» و «آواز گنجشکها» و «سه زن». ها؟ گمونم به احترام اصلانیها و حقيقیها هم که شده، بايد رفت و باز «آتش سبز» ديد و «کنعان» ديد. دوبارهتر و آشناتر. *محمدرضا اصلانی - هفتهتامهی سينما |
...
جهت استحضار
!
تو این تهران بی در و پیکر کجا میشه سوشی پیدا کرد ؟؟