آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, December 24, 2008
امروز هم هوا به همان ديروزیست
دلگرفته کمرنگ کمتو زياد مینويسم اين روزها، روی کاغذ. وقتهايی که مجالاش باشد و آراماش، با چار قلم آرتپنام -که حالا بايد سر فرصت يک اسمی هم براشان پيدا کنم که به قلم بودنشان بيايد-، وقتهای ديگر و در راهتر و توی بيابانتر هم لابد با همين رواننويسهای يونیبال که روی هر کاغذی و با هر شيبای و بی هر زاويهای نوشتنشان میآيد. کم نمیآورند هيچ. کم که بيارمات اما آويزان کلمهها میشوم خلقات میکنم هیهی همينجوری گوشهی کارگاه، گوشهی ماشين، گوشهی کاغذ برای خودم به قلم که عادت کنی، رواننويس از چشمات میافتد. بیمبالات میشود، بیخيال، سربههوا. بسکه تمام کلمه را يکنفس مینويسد، با يک قوت. بسکه در نمیماند وسط شکستهنويسیهای پرچرخشِ پر شاخ و برگ. همه را از دم مینويسد میرود جلو، بی هيچ سايهروشنای. بی هيچ ضخامت معناداری. انگار سرکج کاف و انحنای دواير برايش هيچ فرقی با سين کشيدهی سايه ندارد. درست مثل اينکه شعرِ چه میدانم، براهنی را مثلن، بدهی دست يک ناآشنا که با لحن يکنواختِ مونو-تون بخواندش برود تا ته. نمیشود که. تو را میشود اما میشود هی جملهجمله دوستات داشت بیمکث بیوقفه مدام میخواهم بگويم اصلن اين رواننويسها بومیِ آدم نمیشوند، بسکه کنج اختصاصی ندارند. بسکه نمیشود زاويهی خودت را تویشان پيدا کنی. بسکه رام نمیشوند با دستخطات. هی هربار سرشان را میاندازند پايين کار خودشان را میکنند، کشدار و يکنواخت و ملالآور. میآيی سر خط سرخوشیام میگيرد خودم را جا میکنم توی دل آن «نون» خوشتراش جامانده از سطر قبل باز گلی به جمال همين رواننويسهای هزاررنگ استدلر، همين کلاهنمدیهاشان؛ باهوشترند. بعد از يکی دو هفته قلقات را ياد میگيرند. کنجات میماند روی تنشان. که ديگر هربار، بعد از يکی دو کلمه، زاويهات را، زاويهی خودت را پيدا میکنی از يکنواختی خلاص میشوی. ضخامت قلم میدهند بهت، که بتوانی بازی کنی باهاش، موقع نوشتن یِهای برعکسِ تهِ عاشقی، ميمهای متصلِ ما، تِهای رقصان پُرقوس تهِ دوستات دارمها، يا چه میدانم، اصلن همين قافهای توخالیِ وسطِ بیقراری. که اصلن قرار ندارد اين قرارِ من بی تو که هی میلرزد میچسبد به کنارههاش که بیقراریم میشود بیقراریت هيچ کدام اما اين قلمهای خودم نمیشوند، همين هنر-خودکارها. همين چارتا قلمِ هنوز بینام، که يکیشان را -همان وسطی را که مريم داد بهم- تراشيدهاماش در عين فلزی بودن. که حالا نوکاش شده مثل همان قلمنیهای ايام ماضی، قلم کتابت. که آن وقتها چه سختام بود نوشتن کتابت و حالا چه دست و دلباز شدهام چه دست و دلام نمیلرزد ديگر از بیقاعده شدنِ قاعدههام. راست میگفت استاد. خودت را که اسير کنی، اسير قاعده، دستات میلرزد وقت مشق کردن. که میشوی چليپانويسِ دست به سينه، تعظيمیِ هزار قانون و قرار. که بايد جرأت داشت، جسارتِ لغزيدن از خط کرسی. که اگر دل نداشته باشی، تاب نمیآوری جوهرت راه نمیآيد وقتِ مشق عاشقی، مشقِ يای وارونهی تهِ عاشقی. |
كمند اگر كمند باشد، يوني بال و استدلر و خودكار بيك، هيچ توفير نميكند، نماني در بند زاويهها و خوش نگاري كه خون تن كلمات بخشكد و غوغا نكنند به وقت خوانش!!!
#اين قصهي همينگوي را هم راستي خواندهام و البته فكر ميكنم بدانم مشكلت باهاش چيست
امشب حسابی حسابی دلتنگ شدهام و تو هم همين حكايت را شروع كردهای.
گذشته از اين چند روزیست در ميان بعضی رفقا بحث نوشتن در گرفته. نوشتن منظورم فعل قلم و مداد در دست گرفتن و به دست خط خود روي كاغذ نگاه كردن است.
تو هم كه داري از قلمهايي كه در دست ميگيري، مينويسي
...
حس و حالاش نيست كه جملهها را سرانجامي بدهم و جمع و جور بكنم همين چند خط را
...
بگذريم ...