آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, December 8, 2008
دوشنبهدار شديم باز. که دايیجان بيايد بشيند با تهلبخندش، عينک نزديکبيناش را بزند فولدر چرمی قهوهایش را زيرسيگاری سيگار جعبهی دستمالکاغذی همه را يکی يکی بچيند. فولدرش را بردارد از جای چيندهشدهاش، با طمأنينه بازش کند سر خودکارش را بپيچاند باز کند دوباره ببنددش بردارد کاغذهايش را يک ورق الکیای بزند عينکاش را بسُراند پايينتر از بالاش نگاهمان کند با لبخند که: خوب؟ که بعد سکوت کلاس بشکند بچهها حرفی چيزی پيش بکشند دربارهی مقالهای گفتگويی چيزی که ازش چاپ شده اشد، يا در موردش، که يک ربعی به گپ و گفت بگذرد از در و ديوار. که باز بردارد کاغذهاش را يک ورقی بزند بپرسد خوب، نوبت کيه امروز؟
اصلن گيرم سه ترم تمام دوشنبههامان با همين صحنه شروع شده باشد. که کهير زده باشيم از دست «ساختار» و «سفيدی بين خطوط» و «همه چيز در خدمت حقيقت» و الخ. مگر چندتا ناصر تقوايی داريم که حالا بخواهيم بشينيم غر بزنيم ازين همه تکرار. چند سال ديگر بايد صبر کنيم تا يک تقوايی ديگر پيدا شود اينجوری تاريخ شفاهی باشد جلوی رویمان، که اينجوری از همسفریهاش با سهراب و گلستان و چه و چه حرف بزند. که همزمان اينجوری هرمس مارانای کالوينو را دوست داشته باشد آن بیزمانبودن قصه را آن در مه بودناش را. که اينجوری از مرشد و مارگريتا حرف بزند از بورخس و تذکرةالاوليا حرف بزند از يوسا و انسان کامل. بعد بشيند آن وسطها، از نمايشگاه عکساش بگويد که چههمه خستهاش کرده، شکستهترش کرده تو همين چند هفتهی بیدوشنبه. بعد عادت که کرده باشی به لحن استاد، مکثها و ادامه دادن/ندادنهاش را ياد میگيری. از تون صداش ديگر میفهمی کجاهای حرفاش سوال کنی کجاهاش را هيچ نپرسی ساکت بمانی ساکت بمانی تا يک عالمه بعدتر. يعنی میخواهم بگويم ترم اول و دوم ممکن است رفته باشی سر کلاس فيلمنامهنويسی يا داستاننويسی يا چه و چه. از ترم بعدتر اما ديگر میروی میشينی سر کلاس استاد، بیکه بپرسی کلاسِ چیست و کیست و کدام. |
|
Comments:
Post a Comment
|