آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, December 18, 2008
زخم ظريف عقربه درمن بود*
مدتیست که کتاب را خواندهام، «شب يک شب دو» را میگويم. اما دست از سرم برنداشته هنوز. از آن کتابهاست که بايد تو حال و هوايش باشی تا بتوانی دوستاش داشته باشی. تا به دلات بشيند. هم دوستاش دارم و هم به دلام نشسته. ورقهايش را اگر کمی بیدقت دست بزنم پودر میشوند رسمن. اگر مدادم را کمی فشارتر بدهم وقت خط کشيدن، سوراخ میشود کتاب. همين حالا هم چند جاش را پودر کردهام و سوراخ کردهام و شکستهام. اما هی گاهبهگاه برش میدارم ورقاش میزنم دوستاش میدارم هیهی. از آن کتابهاست که حتا خطکشيدههاش بیکه توی متن، توی دل داستان خوانده شوند به درد ديگری نمیخورند. بايد همهی خطها را با هم خوانده باشی تا بچسبد پرسهزنیهای دوباره و چندباره ميان صفحات کتاب. از آن کتابهاست هم که بايد با احتياط به ديگری خواندناش را توصيه کنی. گمانم کمی بسته باشد به تاريخ تولد، حالا جغرافيايی يا ذهنی، هر کدام. خودم هم حواسام هست که نبايد تکههای اين کتاب را کند. بايد همه را با هم خواند. اما حالا تا وقتی تو، توی خوانندهی اين وبلاگ، بروی کتاب را بگيری بشينی بخوانی، کلی طول میکشد لابد. برای همين چند جای غير وابستهترش را کندم چسباندم اينجا، که حال و هوای کلی کتاب دستات بيايد. که برسی به آن آخریها، يکی مانده به آخری. که بگويم ببين، ما هم ممکن است همهی دغدغهمان بشود همين زمان لعنتی. که بلد نيست بايستد و بگذارد نفسی بکشيم از دستاش. که هی نگاه نکنيم به آن دو عقربهی پرشتاب که انگار هيچوقت از دويدن خسته نمیشوند هيچوقت باز نمیمانند. میخواهم بگويم اينجای کتاب که رسيدم، دلم خواست بهات بگويم بخش بزرگی از رابطههای ما دست همين دو عقربهی کوچک است. حالا که حواسات به هزار چيز هست، به اين يکی هم باشد. چون و چرايش راهم از من نپرس. شأن نزولاش را هم، که ندارد. بهخدا ندارد. من هم چيز بيشتری از تو نمیدانم. فقط اينها را نوشتم که اينجای کتاب را نشانات داده باشم. همين. *دلتنگیها -- يدالله رؤيايی |
همین که کتاب هست
یعنی هوا جریان داره، و هوای جریان دار گاهی می رود در رگ و می شود خود کشی و سهل انگاری انترن و گاهی هم می شود مایه ی حیات تر از حیات
__________
به طور کل، همین و بی ربط
و همین یک بار
neveshtehato
engar harfaye mano minevisi
khodetam doost daram:X