آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 30, 2008
حالا وسط اين سر به جيب مراقبت فرو کردهگی، يک کلکل لايتای هم بکنيم مهندس، ها؟
(پيشاپيش از دوستان بینامِ جاکامنتی دعوت میشود دماغشان را بگيرند، بو خواهد داد اين نوشته!) اينجا، يعنی سر کلاس ما، دو نوع داستان داريم. يکیش داستان به مثابه داستان، ترجيحن داستان کوتاه، اما به هر حال داستان به معنای مفهوم رايجِ آن در ادبيات. آن يکی داستان، در واقع طرح فيلمنامه است. قصهای که لابد بعد از کرکسيونها و بازنويسیها، قابليت تبديل شدن به سينما را دارد. طبيعتن هم ساختار ادبيات با فيلمنامه متفاوت است. اينجاست که استاد میگويد برای فيلمنامه، بايد از همان اول، تهِ قصه را بدانی. بايد روی قصهات و روی پرسوناژهات، اِشراف کامل داشته باشی. همه چيز را که چيدی کنار هم، برای خودت شفافسازیشان که کردی، حالا میتوانی سکانس يکمات را از هر جای قصه که خواستی شروع کنی. حکايت ادبيات اما حکايت ديگریست. در ادبيات، در رمان، يک شروع عالی و کوبنده داشته باش. بعد داستان را بسپار دست آدمهای قصه و اتفاقهاشان تا تو را با خود ببرند جلو. حالا اين ايرما و ورنوش و سيد و ساير رفقای شما هم، گمانم جنسشان ادبياتتر باشد. از همانها که حالا چند نفری هستند دور هم، بسته به اينکه کِی و کجا، کی باشد مقابلشان، ماجراشان رقم میخورد، پيش میآيد، پيش میرود، میرود کلن. بسته به اين که کدام مرد پيداش شود که ذهن ايرماتان را به کل بشورد از تمام مردهای قبلیش، از تنهاشان، از دستهاشان. يا چه میدانم، همين سيد با آن طبع زودرنج و يکوقتهايی هم خوددارش، کِی و به کدام بهانه برود گم و گور شود در مسافرخانهای غار تنهايیای جايی، اينها همه میشود هر وقت شد و اقتضاش بود اتفاق بيفتند و آب هم از آب تکان نخورد. خودت پای متن و حاشيه را کشيدی وسط، تا وسط است میخواهم بگويم اصلن اينها يکجورهايی پرانتزند. پرانتزهای وسط متن. هر جای متن که شد، هر جا که راه داد، میشود پرانتزی باز کرد و راهی شد باهاش. اينجوری میشود حرف تو، که يعنی اوهوم، لازم نيست بشينی ببينی برایشان شناسنامه ببافی و سر و ته و چه و چه. کافیست يکی دو تا پرسوناژ هيچانانگيز داشته باشی، موضوعی که بگنجد، که برداری گردوت را قِل بدهی و بشينی عقب، تماشا کنی که چه پيش میآيد و چه خوش میآيد و الخ. قصهات اما طرح فيلمنامه که باشد، خوب وضع فرق میکند. قصه میشود قصهی بضاعت کلن. محدوديت زمان داری و لوکيشن و چه و چه. وقتِ وقتکشی نداری، وقتِ وقتتلفکردن هم. مجبوری حرفهات را در همان برنامهی زمانبندیشدهای که میذارند جلوت بگنجانی، همان چارچوبِ بيست و پنج خطی استاد. نه که بد باشد، نه؛ اما محدوديتها و سختیهای خودش را هم دارد بالطبع. لذتها و هيجانها و خوشیهای خودش را هم. برای همين است که آدم بايد از همان اول تکليفاش را با قصهاش معلوم کند. که میخواهد داستان بنويسد يا فيلمنامه. بسکه هر کدام خوبیبدیهای خودشان را دارند غُرهای خودشان را دارند خوشینکبتهای خودشان را. اينها را من نمیگويمها، استادمان میگويد طبيعتن. برای همين است که هربار و اول هر طرحی، میپرسد داستان يا فيلمنامه؟ خوب اينجوریهاست که شما در حال و هوای داستاننويسی هستيد آقاجان، ما به اقتضای کلاس در جو فيلمنامهنويسی. فوقاش دستمان تا اينجا باز است که هی وسط بازنويسیهای مکرر، برداريم چيدمان سکانسها را رفتار مقطعی پرسوناژها را، داخلی/خارجیِ لوکيشنهامان را عوض کنيم، آنهم تازه فوقاش! |
از خدا پنهان نيست از شما هم نباشد، ميل باكسمو روزي هزار بار چك ميكنم، امروز هزار و يكبار چك كردم ولي چيزي نداشتم، البته نميدونم به كدوم آدرسم ميل زدي، اگر به جيميل زدي، فعلاً مشكل داره، اينو امتحان كنيدmail to: daryooshrabiei@yahoo.com