آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, January 31, 2009
آنجا که حقيقت دروغ میگويد*
نمايشنامههایتان بيش از آنچه ما تصور میکنيم با زندگیتان ارتباط دارند؟ نمايشنامههايم بيشتر با زندگیام مرتبطاند تا با خودم، اين را خوب حس میکنم. (مکث طولانی) میدانم که اين شخصيتها بخشی از زندگی من هستند. پيشتر آنها را نمیشناختم، ولی حالا میشناسمشان. وجود دارند. يعنی به عنوان شخصيتهای تخيلی؟ بله. درست نيست که بگويم بر اساس خاطرههای شخصی آنها را نوشتهام. (مکث طولانی) ولی فکر میکنم که اين اتفاقات در زندگی همهمان افتاده است. مصاحبهی مِل گوسو با هارولد پينتر خيانت -- هارولد پينتر استاد دارد از سنگ صبور حرف میزند. از راز سنگها، راز سنگ صبورها. از اين درد مشترک آدمی و خلقت، نياز مدامشان به سنگی صبوری چيزی که بشنود بیکه رازت را وقتی جايی پيش کسی بريزد بيرون. نويسنده اما هيچوقت زندگی خصوصی ندارد. رازی ندارد که رازداری داشته باشد، که رازداری بخواهد. که اصلن لازمهی جسارت نويسندهگی همين نداشتنِ زندگی خصوصیست. نويسنده با هر بار نوشتن، بخشی از خودش را برهنه میکند در متن، بیکه از خودش نوشته باشد. استاد میگويد يکبار بنشينيد خصوصیترين و پنهانترين حستان را بنويسيد. با همان کلماتی که بايد، بیايهام بیاستعاره بیپروا. بنشينيد يکبار رازی که از آشکار شدناش میترسيد را به تمامی بنويسيد. با همهی لايههای درونیش. با همهی واژگان آبنکشيدهای که همان لحظه به ذهنتان میرسد. مینويسيد؟ میتوانيد که بنويسيد؟ بلند بخوانيدش. میخوانيد؟ میتوانيد که بخوانيد؟ برای محرم اسرارتان بخوانيد، برای صميمیترين دوستتان، برای همرازتان. میخوانيد؟ میبينی؟ اينجاست که راه توی نويسنده از آن ديگری جدا میشود. که آدمها درمیمانند بسکه خو گرفتهاند به پردهنشينی به در لفافهگويی. بايد ياد بگيری برهنه شوی بیکه بترسی از قضاوت خواننده. بیکه بترسی از سنگسار مخاطب. تو خالق کلمههاتای پس میتوانی هرجور که خواستی در واقعيت دخل و تصرف کنی تا برسی به حقيقت. اين دستکاری تو را گناهکار نمیکند تو را موظف به پاسخگويی نمیکند تو را به هيچچيز مجبور نمیکند. مخاطب دوست دارد دلش میخواهد نوشتهات را شخصیسازی کند تو را تصويرت را زندگیات را روابط خصوصیت را لابهلاشان پیدا کند خط به خط نوشته را با خط به خطِ تو مطابقت دهد. خوب، بگذار بکند. اصلن همين تو-را-کاوی بينِ نوشتهها، تو-را-کشف-کردن بين جملهها تکنيکیست باجیست که خيلی نويسندهها به خواننده میدهند، تا خواننده خودش را باهوشتر نکتهسنجتر گمان کند، که پا به پای تو پا به پای نوشتهات بيايد برای بيشتر ديدنات بيشتر پيدا کردنات. خوب. اصلن همين است، به هدفت رسيدهای. خلاص. حالا نه که استاد گفته باشدها، نه؛ اما شما اينها را برداريد، جایاش بگذاريد وبلاگنويسی. *"where the truth lies" Vivian Gornick |
http://www.fileden.com/files/2008/4/21/1877208/06%20-%20Gregor%20Samsa%20-%20Young%20And%20Old.mp3
مثل تشنه به چشمه اش احتیاج دام.
بعد از دو روز هنوز هیجان من از خوندناش تموم نشد. گودر کمه. در راستای برهنهگی برای جمع بیام اینجا هم بگم