آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, March 25, 2009
جنگلنوشتها-3
که يعنی اونقدر روز اول جنگلمون هی جای نويدو خالی کرديم خالی کرديم که آخرش نويد خونمون تأمين شد و روز آخری کلن چسبيد. که اصن به نظرم نويدو ساختهن برای وقتای مستی. يادم مونده که اول جاده داشتيم بادومزمينی فلفلی میخورديم به شيوهی عاطفی. کاميار و رامين داشتن يه آهنگ محترمی گوش میکردن که اصلن مناسب جاده نبود و به ما گفتن رفتارتون در حد فانفار و شهر بازيه. بعد يادمه رفتيم پيادهروی تو حياط. يادم مياد يه بسته شکلات دزديديم رفتيم لب پرچين خورديم. يادمه نويد تو عمرش جوجه سيخ نکرده بود و آتيش خيس بود بسکه هی روشن نمیشد و بوقلمون دودی داشتيم و بال کبابی و عکسهای گودری و سيبزمينی تنوری با کرهی لست تانگو اين پاريس. يادم مياد رفته بوديم تو مِه ته ويلا گم شيم، که يه خرسی اومد پيدامون کرد شيشهی ودکامون رو انداخت دور. (بهخدا انداخت دور! يعنی تا حالا کسی رو ديدين يه شيشه اسميرنوف بندازه دور؟ بعدم هی بهمون تلقين کنه که خالی شده بوده؟) بعد هی سعی کرديم خم شيم تو دره با روشنايی فندک نويد پيداش کنيم، اما فک کنم موفق نشديم. عوضش سه بار رفتيم تا لب چشمه و تشنه برگشتيم. بعد رفتيم دور آتيش نماز خونديم و با شهرام ناظری سالسا رقصيديم. بعد چون خيلی رقص شمارشیای بود مجبور شديم آزاد و رها برقصيم، اينه که هيشکی با هيشکی نرقصيد و هی از کنار هم رد شديم خنديديم. يادم مياد اون وسط يکی اومد بطری شرابو از دستمون گرفت. من يه سيگار پشت گوش چپم قايم کردم نويد رفت ته باغ دستشويی کنه دستای رامين پر گزنه شد. بعد مِه اومد دور آتيش همهمون رفتيم رو ابرا. بعد يادمه من يه علف پيدا کرده بودم که بکشم، اما مداد دم دستم نبود. به جاش شبدر شبنمزدهی تازه خوردم با چای و اسپرايت. يادمه هی حال خوشی داشتيم دور آتيش. حتا جای حسين و رضا رو هم خالی کرديم، بهخدا. يادم مياد يه جاهايی نويد داشت تلاش میکرد زنش شم، اما سولماز اومد رد شد گفت نه، هرگز هم نفهميدم چرا. اما عوضش تو راه برگشت باغ اسرارآميز داشتيم با محبت هفت درصدی و جادهی آسموندار. تا اومديم غيبت کنيم هم من رسيدم خونهمون هی. بعد خوب من يک جورِ خوبيم الان به نظرم. حالا فردا که بشه لابد چيزای جزئياتتری هم يادم مياد که الان يادم رفته. اوهوم. |
دقیقا باید توضیح بدین چی مصرف کردین؟
خوش باشین
خوش باشین