آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, April 15, 2009
اميرعلی، بیمقصد، راه افتاد. ماشينش بزرگ و راحت بود و رانندگی در جادههای خارج از شهر کيف داشت. مدتها بود که با ماشين سفر نکرده بود. احساس آزادی میکرد و آزادی تجربهای بديع بود. بوی غمانگيز بدنش فروکش کرده بود و نفسش راحت از درون ريههايش بيرون میآمد. گاز میداد، میرفت و نمیدانست سر از کجا در خواهد آورد. از کرج گذشت. از همدان هم گذشت. ايستاد و در رستورانی کوچک ناهار خورد. خوابش میآمد. زير سايهی درختها دراز کشيد. به آسمانِ نيمهروشن و عبورِ صبورِ ابرها خيره شد و چرتهای سبکبار شيرين زد. پلکهايش باز و بسته میشد و بدنش، قانع و صبور، خالی از خواستههای وسوسهانگيز بود.
... مسافری دست بالا کرد. به کرمانشاه میرفت. کرمانشاه جای خوبی بود و اسمش به دل اميرعلی نشست. ... هوا رو به تاريکی میرفت. ماشين را نگه داشت و پايين آمد. کتش را درآورد، انداخت روی زمين و دراز کشيد. زمين خاموش بود و نفس از کوهها در نمیآمد. وسعتِ بيابان، آهسته آهسته، وارد بدنش میشد و او را، مثل بادبادکی سبکبار، همراه خودش میبرد. هيچ نگاهی به او خيره نبود و هيچکس قضاوتش نمیکرد. میتوانست تغيير شکل و ماهيت دهد. میتوانست بميرد و انتخابِ مرگ به اختيار خودش بود. ... بوی تابستانهای کودکی به دماغش میخورد، بوی کاهگلِ خيسِ ديوارهای باغ و شيرهی چسبناک درختان کاج. میتواند همراه خاطرههايش پرواز کند. میتواند بغلتد، داد بکشد. میتواند هيچکار نکند. کی گفته که بايد موافق يا مخالف يا مجاهد يا مبارز باشد؟ يا سفير ايران در انگليس، يا رئيس شرکت نخ و قرقره شود؟ میتواند دراز بکشد زير درختها و به آواز جيرجيرکها گوش دهد. میتواند به آرزوی ديرينش برسد و اخترشناس شود، يا جاليز خيارش را آب دهد و زمينهای مزرعهاش را شخم بزند. میخواهد از صفر شروع کند، از ابتدای خودش. ... عموجان در جايی خوانده بود که تمام اتفاقات عالم به هم مربوط است. خواسته بود درينباره اظهار فضل کند اما بهش مجال حرف زدن نداده بودند. وليکن، برای يک بار در زندگی حرفش درست بود و آنها که سرِ ميز شام گرم خوردن بودند نفهميدند چه نخهای نازکی از هر کلمه، از هر برخوردِ آنی، از هر حادثهی جزئی، آويزان است و چهگونه اين رشتهها، مثل الياف رنگين فرشی کيهانی، در هم تنيدهاند. جايی ديگر --- گلی ترقی |
|
Comments:
Post a Comment
|