آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 3, 2009
مرگِ خفیفِ خودخواسته
چرا تلفنت هی خاموش بود پس که؟ بيمارستان بودم. دارم سلکشن میزنم از روی آدمها؟ تکههايی که دوست دارمشان دلم میخواهد هوس میکنمشان را دستچين میکنم، باقیش را باقیشان را میريزم دور؟ همان خود-فقط-بينیِ هميشهگی همان خودخواهی مُدام؟ که اصلن چه جوری شد از کِی شدم اين آدمی که الان منم؟ اينجا اينجور بیخيال دراز کشيده برای خودش بی غمِ فردا. حالا فردا که برسد لابد يک فکری به حال زندگیش میکند هم؟ از چی خسته شدم که يکهو زدم زير همه چی؟ زدم به سيم آخر؟ میبينی؟ من هم خسته میشود يک روز، بالاخره. و بعد يک روز که خسته شد، همينجوری برای خودش سرش را میاندازد پايين، دستهايش را میکند توی جيبش، لبخند زنان و سوت زنان و خوشان و خرامان راهش را میکشد میرود يک ناکجای پرت و پلايی بیکه فکر آخر و عاقبتش را کند هيچ. که اصلن من ساخته شدهام برای دوست داشتنِ اين منای که خودش را میزند به سيم آخر، اين دو هفتهی آخر را همانجور که دوست دارد که دلش میخواهد زندگی میکند تا ته، در خوشی و مستی و بیخبری مُدام. اوهوم. حواسم هست فردا که برسد تاوان يکی يکیشان را میدهم، تک به تک. اما امروز را دراز کشيدهام اينجا، فارغ و بیدغدغه، برای خودم يک گيلاس ديگر میريزانم به سلامتی تو يک نفس سرمیکشماش، و تلفنم را تلفن کذايیم را خاموش نگه میدارم. |
|
Comments:
هاه، خسته شدی پس عاقبت
Post a Comment
|