آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, May 1, 2009
آدمِ بیرحمیام من. يعنی وقتهايی که روی دندهی لجبازیام، به شکل خونسردانهای بیرحم میشوم. و اين لجبازی، اين بیرحمی برايم مثل اسباببازیست. به راحتی استفادهاش میکنم.
گاهی وقتها آنقدر حرف میزنيم که اگر يکی بردارد کلمهها را بچيند کنار هم، طولشان میشود هفت کيلومتر. بعد ازين هفتهزار متر کلمه، همان دو سانتونيمای جاش میماند توی ذهنم، که نبايد. من طاقت ديدنِ تنهايیِ آدمها را ندارم. طاقتِ ديدن آن تکههای خالیِ روزهاشان را، وقتی راهم را کشيدهام و رفتهام. يعنی اصلن آدمها بايد ياد بگيرند هيچوقت جای خالیِ من را نشانم ندهند. هيچوقت آن تلخیها آن دلتنگیهای روزهای اول شبهای اول را به روم نياورند. بیرحمی و لجبازی و خونسردیم فقط اينوقتهاست که مثل يخ آب میشود میريزد میرود پی کارش. هنوز بعد از اين همه سال، هيچ راهی برای اين نقطهضعفم پيدا نکردهام. حالا دارم میبينم چهجوری همين پاشنهی آشيل کذايی، میتواند همه چيز را بريزد به هم. میتواند بزند زير همهی حسابها و کتابها و يک جملهی دو سانتونيمای را بردارد بچسباند سردرِ رابطه، بیکه بشود کاریش کرد. اصلن من را تبديل میکند به يک خر تمام عيار. يک خری که کارهايش و عکسالعملهايش را خودش هم دارد نمیتواند پيشبينی کند. اوهوم. |
|
Comments:
Post a Comment
|