آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 16, 2009 ![]() ما بت شکنیم، شیشه شکن نیستیم ساعت 4 از انقلاب وارد جریان جمعیت شدیم. تقریبا تا نزدیک دانشگاه شریف همه مردم ساکت ساکت بودن. فقط دستها بود که بالا رفته بود و پرچمهای سبز و عکسهای میرحسین رو تو هوا تکون میداد. نمیتونستم باور کنم امکان داشته باشه همچین چیزی. این همه مردم. یک سیل انسانی. ساکت. در اعتراض به حقی که از اونها ضایع شده. نمایش غریبی بود. با تمام هشدارها و شایعات و توطئههایی که باهاشون سعی کردن مردم رو منصرف کنن، این همه جمعیت آدم رو بدجوری احساساتی میکرد. [+] سيل سکوت ساعت چهار به اسکندری که رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم، هنوز دلگرم نشده بودم، گله به گله میدیدیم سبزها و "وی" ها رو ولی هنوز باورم نمیشد که امروز به کجاها ممکنه برسه. فقط چند قدم پیادهروی و رسیدن به خیابون آزادی و غللللغله! نمیتونم بگم چند تا وی رو هوا و سکوت! وارد سیلِ سکوت شدیم. [+] سكوت هم شد شعار؟ رسیدیم سر زنجان. سر خوردیم تو زیر گذر. حالا میشد جمعیت رو بهتر دید. اوه اوه. یاد وقتی افتادم كه خواستند زیرگذر را بسازند و درختهای قدیمی را قطع كردند و رفتیم اعتراض كردیم. غلط كردیم. كاش بقیه تقاطعها هم زیر گذر داشت. میرفتیم توی كاسه و در میآمدیم. عقبعقب از زیر گذر در میآمدیم و از دیدن تعداد آدمها كیف میكردیم. آقا درختها را قطع كنید. زیرگذر بسازید كه توش تظاهرات كنیم حال كنیم. كه برویم از بالاش خودمان را ببینیم كیف كنیم. [+] خودتان نمیدانید چند نفرید، تا افق! تا افق! آنوقت عجیبترین لحظههای زندگیات در خیابانهای تهران. ابتدا تصوری نداری از اینکه جمعیت چه قدر است، سرش کجا، تهش کجا. به تدریج تصورت را گسترش میدهی. فکر میکنی دارند به سمت انقلاب میروند به دیگران ملحق شوند. اما دیگرانی در کار نیست. یک سیل واحد جمعیت است. بیپایان. و بیتوقف. و عجیب است که بیتوقف. تنه نمیخوری حتا تا سه ساعت بعد. و ساکتاند. و یکدیگر را ساکت میکنند. از کسی میپرسی که چند ساعت است این ادامه دارد. میگوید دو ساعت که سیل جمعیت همینطور میگذرد. و تازه ساعت پنج است. هنوز نمیدانی که شاید چند میلیون باشند اما باز هم تعجب میکنی که این همه آدم چه طور هماهنگ شدهاند. اصلاً قرار نبود باشند. قرار بود ترسیده باشند. و ترس هست. ... از پلهای عابر که میگذرید مردمی را میبینید که شما را نگاه میکنند. گوش تا گوش. زنی از آن بالا فریاد میزند: خودتان نمیدانید چند نفرید، تا افق! تا افق! ... به چهرهها نگاه میکنی. با همهی اینها میتوانستی حرفی برای گفتن داشته باشی. همه با هم فرق میکنند، به گله شباهتی ندارند. لباسهای خوبشان را پوشیدهاند، اگر رسمشان بوده آرایش کردهاند، برخی ماسک هم زدهاند برای گاز اشکآور. زمان با کودکی در بغل، پیرزنی بانزاکت و تمیز، زن و شوهری با نوزادی در کالسکه. [+] |
|
Comments:
Post a Comment
|