آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, June 13, 2009
اوی کرهبز، با کی رفته بودی تظاهرات؟
جمعه شب همه خونهی مامانبزرگم بوديم. من بيرون بودم و دير رسيدم. همهی مهمونا اومده بودن و وقتی من با مچبند سبزه وارد شدم يه موج انتخاباتی راه افتاد. همه چشماشون برق میزد و با انرژی از رأيی که داده بودن و از اطرافيانی که تشويقشون کرده بودن به رأی دادن تعريف میکردن. با دو تا کروبی حاضر در جمع کلی گفتيم و خنديديم و آخر شب مامان بزرگ گفت فردا شب همينجا همه مهمون من. براش سوت زديم و رفتيم خونههامون. تا صبح هی يه ساعت به يه ساعت وصل میشم به اينترنت. اخبار باورنکردنيه. هی با خودم فکر میکنم همهش جو سازيه و صبح ضايع میشن. اخبار ساعت هشت. پتو رو میپيچم دورم مچاله میشينم رو مبل تلويزيونو روشن میکنم. مچبند سبزه دستمه هنوز. دارن با خوشحالی و آب و تاب تمام، نتايجو اعلام میکنن. دارن با آب و تاب تمام از مشارکت بالای مردمی صحبت میکنن و همهشون لالان و نمیگن برای چی. قلپ قلپ از صفحهی تلويزيون لجن مياد بيرون. باورم نمیشه. شدهم مثل نون سوخاریای که زده باشنش تو چايی. تلفن مدام زنگ میخوره. آدمايی که اصن شمارهشون رو سيو ندارم حتا. صداها افسرده و ناباوره. تعجب میکنم برا چی به من زنگ زدهن. مال مچبند سبزهی تمامِ اين روزهای گذشتهست. حرفی نداريم با هم، جز ناباوری و سکوت مشترک. ديگه جواب نمیدم تلفنا رو. بغضمه. با بچههای توی جیميل و گودر همه همزبونيم. میرم بيرون، سه سوت يادم مياد دنيا وبلاگ و گودر نيست. دوسشون دارم آدمايی رو که هنوز يه نشونهی سبز دارن با خودشون. دوستم میگه همهی کارمنداش رفتهن خونه. از روزی صد تا تلفن امروز چار پنج تا تلفن بيشتر نداشتهن. گرد سکوت پاشيدهن رو شهر. بچهها يکی يکی زنگ میزنن. هيشکی حرفش نمياد. ساعت دو بشه زودتر. ساعت دو هم معجزه نمیشه. تلويزيون هنوز داره قلپ قلپ لجن میده بيرون. سوتزنان و خوشحالی کنان. آقای کيتکتفروش میگه: تموم شد ديگه، معلوم بود آدم خودشونو ميارن سر کار، باز کن مچبندتو. میگم شما الان اعتراض ندارين يا مچبند ندارين يا چی؟ میگه هم اعتراض دارم هم مچبند. میگم ببندين پس، به بقيهی مچبنددارهای معترض هم بگين حالاحالاها باز نکنن. اين که دستمون برمياد که. از تو کشو مچبندشو درمياره میکنه دستش. دو تا پسر جوونی هم که دارن دلستر برمیدارن از تو جيباشون دستبند سبز درميارن میکنن دستشون و میگن راس میگه، ایول. بعضی ماشينای تو خيابونمون هنوز سبزن. يکیشون برام بوق میزنه. دست تکون میدم و اشک جمع میشه تو چشام. هنوز نرسيده خونه بچهها زنگ میزنن به آماردهی. دارن میرن ونک و فاطمی. يه چيزی بخورم، ميام. تو گودر همه جمعن. همه شوکهن. همه مطلبای همديگه رو شر میکنن. چند نفر بوديم راستی؟ چل و هفت تا خانوم، هيفده هيژده تا آقا؟ پشت مونيتور؟ مامانم زنگ میزنه با تعجب که چهطور خونهم. شرمنده میشم، میگم بابا يه چيزی بخورم میرم بهخدا. دوستم زنگ میزنه بريم کجا؟ بريم فاطمی. تو راه با بچهها در تماسيم. خبرای مختلف میرسه که باعث میشه بپيچيم تو اتوبانای مختلف. مسيرای منتهی به ونک عملن مسدوده و ميزان بزنبزن بالاست. ونک رو بیخيال میشيم يه راست میريم فاطمی. اوايل اتوبان پارک میکنيم پياده راه ميفتيم به سمت ميدون. عجالتن که خبری نيست. قيافهی آدما عاديه. هيشکی سبز نيست. همه انگار دارن زندگی عادیشونو میکنن. هر چی نزديکترمیشيم اما آدمای آشناتری میبينيم. آدمايی که چشماشون کنجکاوتر و نگرانتره. ساختمون وزارت کشور. همهجا شلوغ و بههمريختهست. ميدون فاطمی به کل دست آقا غولاست. غول که میگم اصن استعاره نيستا، غول در رنگ و ابعاد واقعی. بارِ يه سری وانت سياه خيلی شيک بودن، مستقر وسط ميدون. ضلع غربی رو که کاملن بسته بودن. بقيهی خيابونای منتهی به ميدون هم کاملن در کنترلشون بود. بعد هر چندوقتيهبار يه گلهی بزرگ موتوری راه ميفتادن طول خيابون رو به گاز دادن و باتومهاشون رو دور دستشون چرخوندن و عربده کشيدن. مردم همه بیصدا يا وايستادهن، يا نشستهن رو سکوهای جلوی بانکا و تماشا میکنن. غولا بدجوری گندهن. گنده و ترسناک و بدصدا. اولين باره که دارم از نزديک میبينمشون. يه پسره که شال سبز داره دور گردنش رو گرفتهن، از يقه، و دارن میبرنش اون طرف ميدون. داريم نزديک ميدون میرسيم که يه هو يه موج مردمِ دواندوان از روبرو ميان. پشت سرشون يه سری غول جديد با طرح کماندويی يه ديوارهی انسانی تشکيل دادهن و آدمای سطح خيابونو جارو میکنن میريزن کنار. مردم شروع میکنن به دوييدن و پناه بردن به خيابونای فرعی. خيابونای فرعی پر آدمای تماشاگره و مجبوری در حال دوييدن خودتو مثه آتاری از لابهلاشون رد کنی. مجبوری مثه کارتونا هی برگردی پشت سرتو نگاه کنی ببينی چهقد باهات فاصله دارن. اضطراب واقعنی با گوشت و پوست. شلوغتر میشه. مردم بيشتر میشن و غولا وحشیتر. خيابون فرعيا رو دارن يکی يکی میبندن. دود و تير هوايی و بغض و نفرت. کثافتا. خيلی طول میکشه تا برسيم دوباره به ماشين. اين طرف زندگی عاديه. مردم عادیان و همه چی مثه هميشهست. ساکتيم. بغضمونه. حیفمونه. اينهمه انرژی امروز بايد يه جور ديگه تخليه میشد. جورِ خودش. جورِ واقعنیش. اتوبانهای زيادی رو میريم. گلههای الف نونی بوق میزنن. دندونامو فشار میدم به هم. راهها بستهست. راهها عوضيه. مجبوريم يه فکر ديگه کنيم. يه تونل سياه. تو شهر آدما زمينی بودن. درگيری بود، بزنبزن بود، دود و آتيش و تير هوايی و هجوم و رعب و وحشت بود. از تونل که ميايم بيرون اما، اينجا تو اتوبان، يه هو جو عوض میشه. انگار افتاده باشی تو يه شريان تظاهرات ديجيتال. ساعت ده و نيم شبه. چمران، بعد از ورودی نمايشگاه، نرسيده به هيلتون. ماشينا همه وايستادهن. چراغای نارنجی اتوبان از سانروفِ بازِ ماشين مياد تو. همه بوق میزنن. يه دست و طولانی. همه آرومن. لبخند رو لباشونه. با تعجب به دوستم میگم نکنه انقلابه شد؟! نکنه رأيامونو پس دادن! به آدمای توی ماشينا نگاه میکنيم. آرومن و لاينقطع بوق میزنن. ما هم شروع میکنيم بوق زدن. دستاشون به نشانهی وی میره بالا. لابد تو چشای اونا هم اشک جمع شده. ترافيک نيم سانت نيم سانت میره جلو. مثه واکنشهای فيزيکی محسن رضايی. آروم و منظم و اتو کشيدهست. هيشکی نمیخواد برسه خونهشون. انگار همه اومدهن که بمونن تو ترافيک و دستاشونو از روی بوق برندارن. آروم میشيم جفتمون. نزديکای هيلتون مردم زدهن کنار، ماشينا رو پارک کردهن کنار خيابون و دارن پياده میرن طرف پارکوی. اونور اتوبان گُله به گُله آتيش روشن کردهن. کافيه چشمت بيفته به آدمای ماشين کناریت تا لبخند بزنن بهت و انگشتاشونو V کنن. کسی عجله نداره، اضطراب نداره، عصبی نيست. موبايلا به کل کار نمیکنه. نه همراه اول، نه ايرانسل. يه جور آرومِ عجيب. دوستم سرشو از رو فرمون برمیداره، میپرسه وايستيم؟ خسته و گرسنه و غمگينم. آروم و غمگينم. خوشحال و غمگينم. چه خوبه که تنها نيستيم. آقاهای ماشين جلويی از طرفای پل برمیگردن. میگن از قرار معلوم تا صبح همينجاييم. میگم بريم خونه. تا حالا شده تو باند سمت راست اتوبان چمران، نرسيده به پارکوی، وسط هزارتا ماشين دور بزنی؟ هزارتا ماشين بوق بزنن و بهت لبخند بزنن و بهت راه بدن و خيالت راحت باشه که کسی برای تو بوق نمیزنه؟ اوهوم. میشه. اين روزا و شبا ديگه من و تو که میدونيم که همه چی شدنيه که. لعنتيا. باند سمت چپ اتوبان کاملن خاليه. از آتيشا میگذريم. هيشکی اينور نيست. شيشههای مشينو میديم بالا. صدای بوق لاينِ اونور محو میشه. چمران تو شب يه دست نارنجيه. صدای کرنبريز رو زياد میکنيم. اونور همه وايستادهن. سرعت میگيريم. موج وی با دور تند از جلوی چشمامون رد میشه. ساکتيم با يه بغض آرومِ لعنتی. با سرعت و صدای زياد... از يه تونل نارنجی رد میشيم. حکيم و صياد شيرازی و پاسداران خلوته. پرنده پر نمیزنه. سرعت ماشين کم نمیشه. شديم دو تا آدم بزرگ. ساکت و تنها و بیحرف. يه حس گس تو فضا جاريه. |
http://mymainblogspot.blogspot.com/2009/06/blog-post_13.html