آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, June 7, 2009
نامجو داره میخونه چنانت دوست میدارم
که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلتنگمه. دلتنگ تمام اين روزايی که اينهمه جای خالیت جلوی رومه. ازون دلتنگيا که عميقه و تلخه و حتا شنيدن صدات شنيدن خندههای خودت هم خوبش نمیکنه. بعد با خودم فکر میکنم همين چيزای روابط پيامنوره که اينهمه سختش میکنه، اينهمه غليظش میکنه. همين نداشتنها نشدنها نبودنهای گاهبهگاه. همين که آدمه مياد میشه ستون زندگیت، محور همهچیت، سرچشمهی بیواسطهی خوشی و ناخوشیت، و بعد تا هست، همهچی خوبه و امنه و آرومه، تا نيست اما، دنيا میشه همون دنيای بیرنگوبويی که بود. تا خورجين فيلما و کتابا و نوشتهها و معاشرتام ته نکشيده، برگرد. |
:(
چقدر غصه داشت این آخرش
ای که به عشقت زنده منم
...
من نتوانم
نتوانم
نتوانم...