آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 1, 2009
حالا فرانچسکا، حالاست که خورشيد غروب کند و روشنتاريکِ کهربايی دلپذيری سايه بيندازد روی تراس، روی برگهای چسبِ بالارفته از ديوار. بيرون همهچيز آرام است و اينجا هم چيزی هست که آرام گرفته. چيزی پسِ گذر اين سالها گذشته و ردش را زمان کمرنگ کرده. حالا اينجا همه چيز آرام است. گاهی باد، بويی نوازشی عطری میآورد از خاطرهای دور، و ذهن من ورق میخورد برمیگردد به سالهای آنروزها. آن شبها و روزهای پرهمهمه، ميانِ تمام سختیها ترسها دويدنها نبودنها نبايدها نشدنها، که سرخوش از تکتک لحظههاش با تو لذت میبردم. لذت زنده بودن زندهگی کردن کنار تو، درچندقدمیِ تو. به خاطر میآوری؟ آن روزها گذشت و ديگر هرگز آن حجم عظيم سختی آن سرخوشیِ بیپايان تکرار نشد. زندگی حالا سادهتر میگذرد. رام و کمشيب و پر ملال.
|
|
Comments:
perfect like always!
delam bara francheska tangide boood!
Post a Comment
|