آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 16, 2009
خيابان بيست و چهار خرداد
بگذار چند سال بگذرد. آنگاه خواهی دید چگونه خیابان ِ امیرآباد (کارگر) شمالی، جایی که پردیس دانشکده فنی دانشگاه تهران در آن قرار دارد، کوی دانشگاه، جایی که سهمگینترین وقایع دانشجویی در آن اتفاق افتادهاند، محل خواب و آسایش دانشجویان، ناماش را تغییر میدهد. نام این خیابان، "24 خرداد" خواهد شد. و 10 سال دیگر، 20 سال دیگر، دانشجوی جوانی چون من، چون تو، چون آن 5 نفری که در این خیابان کشته شدند، با شوق ِ روز ِ نخست، روی برگهای اول پائیز راه خواهد رفت، به تابلوی خیابان که روی آن نوشته شده: "24 خرداد"، نگاهی بیتفاوت خواهد انداخت، بی که به یاد آورد آن روز را، بی که بداند چه گذشت آن روزها. نگاهی همچون آن نگاهی که ما تا امروز، به تابلوی خیابان "16 آذر" میانداختیم، نگاهی از سر ندانستن. از سر حاضر نبودن بر هر لحظهی تاریخ. فکر میکردیم در قرن بیست و یکم، دیگر چنین اتفاقی نخواهد افتاد. اشتباه میکردیم. زمان، قربانیهای جدیدی میگیرد، و قربانیهای قبلی به دست فراموشی سپرده میشوند. تا آنکه باز، حادثهای رخ دهد، و سرها به عقب برگردد، و تکرار را ببیند، و فراموشی را. [+] سکــــــــــوت اول. عذرخواهی می کنم از هرکسی که با ترسم باعث خانه ماندنش شدم دیروز. باید اعتراف کنم من همین طور که به آن سمت می رفتم مثل خر می ترسیدم و قلبم توی دهنم بود چون اولش تنها هم بودم و به همه دوستانم گفته بودم که نیایند. اصلن نمی دانستم چه چیزی می بینم آن جا. نمی خواستم بمیرند یا ببرندشان. می دانستم خودم آن قدر ترسو هستم که در بروم، اگر هوا پس شد. آن ها را که خبر کردم نمی دانستم به قدر کافی ترسو هستند یا نه. به هر حال عذر خواهی می کنم. بعد چنان همه را ترسانده بودم از رفتن که رویم نمی شد زنگ بزنم بگویم من خودم وسطشان هستم. وقتی رویم شد، دیگر آنتی نبود. موبایلی درکار نبود. دوم. من توجیهی ندارم که چرا دیروز آن جا بودم. من فقط بودم. من فقط نتوانستم نروم. پاهای من می رفت سمت انقلاب. من پیاده رفتم از تخت طاووس تا فاطمی. بعد گفتم بگذار ببینم سر کارگر چطور است. ببینم خود میدان انقلاب چطور است. و این جور بود که تا شریف رفتم. آن جا هم تراکم آدم ها بر متر مربع چنان زیاد شد که زدیم توی یکی از کوچه ها. آخ که چقدر یاد دوچرخه سواری هامان توی کوچه های تابستان افتادم از شلنگ هایی که از در حیاط ها افتاده بود بیرون و خنک بود. آب بود و ما تشنه. ما خیلی تشنه. ما بی نوبت. فقط می خواستیم شلنگ را بگیریم. سوم. بچه ها ما واقعن زیادیم. خیلی زیادیم. من از شما ممنونم که دلم را واقعن گرم کردید. که آدم احساس می کرد از تنهایی درآمده. که فقط خودش و دو سه تا دور و بری ش نیستند. من نشستم روی زیرگذر یادگار و باورم نمی شد که تراکم این جمعیت کم نمی شود. که سیل است. که همین چیزهایی که خوانده ایم توی تمام نوشته هاست. سیل جمعیت واقعنی است و هیچ هیچ هیچ توصیف بهتر دیگری ندارد. چهارم. رفتار ما واقعن مدنی هست. ما به طرز معرکه ای مدنی ایم. حتی به طرز باور نکردنی ای. ما، همین مایی که سر کلاس حسابان هم نمی توانستیم شلوغ نکنیم. همین ما چنان ساکت بودیم، انگار لالیم اصلن به طور کل. پنج. آزادی تا انقلاب بی نظیر بود. توی عمرم ندیده بودم همچین چیزی. همچین جمعیتی. همچین همراهی ای. همچین شور ساکت و هدایت شده ای. از پتانسیلی که توی جمعیت بود، من شخصن روی هوا بودم. تمام راه تعجب می کردم. لحظه به لحظه تعجب می کردم. هی فکر می کردم نترکیم از هیجان. خب ما کنترل شده ست رفتارمان. نمی ترکیم به این راحتی اگر نخواهیم. ششم و از همه چیز بهتر. ما باهوشیم. جدی. به طور جمعی باهوشیم و این نقطه قوت ماست.هنوز می ترسم. خیلی زیاد می ترسم. خیلی بیش از چیزی که در تصورتان می گنجد می ترسم. خبر زد و خوردها را که می خوانم نمی دانم چه کنم. این که آدم ها را کشته اند، هنوز عملن باورم نشده است. سرم را می گیرم توی دست هام. فکر می کنم کاش یک چیزی بشود. [لاله] منتظر بودم بیاید بگوید بروید خانههایتان ولی نگفت دوستان به قدر کفایت نوشتهاند از دیروز، من فقط بگویم چیزی که دیروز دیدم فارغ از هر نتیجهای شیرینیش برایِ همیشه به کامم ته نشسته، میماند. دیروز عینِ وقتهایی که شاهنامه میخوانی، عینِ وقتهایی که از ابنسینا و خیام و امیرکبیر میشنوی به ایرانی بودم خوش بودم به حد شوق و هیچ دلم نمیخواست رویِ نقشه یک وجب آنطرفتر دنیا آمده باشم. نه برایِ یک تکه خاک نه، برایِ مردمش. مردمی که دیروز «نیاز به قهرمان نداشتند» گرچه یکی داشتند، یکی خوبش را هم. قهرمانی که منتظر بودم بیاید بگوید چاره نیست بروید خانههایتان ولی نگفت. اگر نبود آن چند نفر که دیروز و دیشبش کشته شدند دیروز هیچ چیز کم نداشت. [+] |
|
Comments:
منظورتون 25 خرداد بوده دیگه؟ نه؟
Post a Comment
|