آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, June 20, 2009
ننوشتن در مورد بعضی چيزها خيلی سخت است. گاهی اتفاقی میافتد که خودت را از نوشتنِ آن ناگزير میبينی، اما نمیتوانی بنويسیش چون میدانی نوشتن اتفاقها را ويران میکند. چون میدانی کلمه هيچوقت پوست خوبی برای بيان چنين حسهايی نبوده.
برای نوشتن از هر اتفاقی بايد در قدم اول تصوير آن اتفاق را بازسازی کنی. بعد میبينی چهطور يک لحظهی کوتاه چند صفحه طول میکشد. تو شروع میکنی تصوير را از گوشهای توصيف کردن و کمکم ناچار میشوی گوشههای ديگر را تصوير کنی تا بتوانی حس آن چند ثانيهی کوتاه را به مخاطب منتقل کنی. بعد خودت را میبينی که چه جوری دست و پا میزنی ميان کلمهها تا آن زمانِ از دسترفته را جاودانه کنی روی صفحهی کاغذ. و میبينی که نمیشود، نمیتوانی. برای همينهاست لابد، که کارگردانها اينهمه خود-خالق-بيناند. بسکه میشود/میتوانند تصويرهاشان را بیواسطه، بیکلمه بیحرف بنشانند جلوی چشمان مخاطب. برای همينهاست لابد، که بعضیها دلشان نمیآيد/نمیخواهد فيلمنامههاشان را دکوپاژ نشده بنويسند. بسکه تصويری میبينند دنيا را بسکه عادت کردهاند تصويری بنويسند اتفاقها را و منتظر باشند آن حس «ميان خطها» حرفشان را برساند به مخاطب. |
|
Comments:
Post a Comment
|