آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 22, 2009
با حسی سنگين...
با حس سنگینی به خانه ام در سیول رسیدم. شبکه های تلویزیونی کشوری که از آنجا آمده ام، نشرات عادی شان را دنبال می کردند. ملاقات فلان با بهمان و ابراز حمایت فلان از بهمان. اما جوانانی را که با “تکسی خطی” از مرکز شهر بر می گشتند، گاهگاه می دیدم. مصمم، عصبانی و باآرمانی که در چشمهایشان برق می زد. آنهایی را هم که لباس نظامی نداشتند و با دنده و سپر شفاف مسلح بودند، دور و بر هوتل دیدم. خارجی هایی را که مانند خودم از عصر به بعد زندانی اتاق هایشان می شدند، دیدم. روزنامه ها را هم دیدم که یک قلم فتوای رذل و اوباش بودن صدهاهزار هموطن شان را می دهند… نه دسترسی به ایمیل، نه موبایل… آخر این طوری که … در سال 1990 اعتراض های گستره یی سه جمهوری بالتیک شوروی را فرا گرفته بودند. چند نفر در این اعتراض مدنی در خیابان های ویلنوس و ریگا کشته شدند. ساعت شش عصر، تاتیانا میتکوا اخبار را می خواند. در میان اخبار، کاغذی را به او آوردند تا بخواند. در این کاغذ گفته شده بود که در جمهوری های بالتیک وضعیت آرام است و فلان و بهمان انجمن و سازمان و اتحادیه ی صنفی حمایت شان را از یک پارچگی اتحاد شوروی اعلام کرده بودند… تاتیانا میتکوا این خبر را نخواند و در پخش زنده ی خبر گفت: خبر دروغی را به من آورده اند و من از خواندن آن سر باز می زنم. سرویس خبری همانجا قطع شد. تاتیانا میتکوا از تلویزیون اخراج شد… یادم است مردم شوروی چقدر این مجری خبر را تحسین می کردند و از او به خاطر وفاداری به حقیقت سپاسگزار بودند… [+] |
http://mymup.blogspot.com/