آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, July 14, 2009
تو «شاهزاده و گدا» يه صحنهای بود که اون آقاهه پسر شاهزادههه رو پناه میده تو خونهش، بعد تو جريان معاشرت اين دو نفر، يه جا شاهزادههه به عنوان يه قدردانیِ بزرگ به آقاهه میگه: تو تا آخر عمر اجازه داری در حضور من بشينی.
حالا البته اين يه قياس معالفارقئهها، ال دور هميم و اينا، اما بعضی آدما هم هستن در زنگانی که اجازه دارن هر سؤالی رو از من بپرسن! خوب راستش من يه همچين آدميم که بدم مياد کسی در مورد مصداق پستهای وبلاگم ازم سؤال کنه، يا به عبارت بهتر کلن خوشم نمياد ازم بازخواست کنن که اينو برا کی نوشتی، ديروز با کی بودی، فلان ساعت که تلفنتو جواب ندادی کجا بودی و الخ. اما يه آدمهايی هستن در زندگانی، يه آدمهای انگشتشماری، که میتونن که میشه هر سؤالی دارن بپرسن ازم. که اصن رابطهت با بعضی آدما در راستای شفافيت و همهچيز-از-هم-دانی و صراحت و پنهان-نکاری تعريف میشه. که اصن تضمين دوام رابطه همين جيک و پوک همديگه رو دونستنه. که اصن ديگه مزه نداره وقتی روت نشه بيای فلان چيزو ازم بپرسی، وقتی فلان فکرو بکنی و نيای به خودم بگیش، وقتی هی خودتو کنار نگهداری و حرفايی رو که تو دلت مونده بهم نزنی. چند شب پيشا يه دوستی بهم میگفت: من بر اساس دادههايی که از خودت دريافت کرده بودم تو اين يکیدوسال، فکر میکردم آدم کوولای هستی تو خيلی چيزا. بعد الان که دارم واکنشهاتو از نزديک نسبت به خودم میبينم، میفهمم که اشتباه کرده بودم. حساسيتهای بالايی داری، و رفتارت رسمن آدم رو دچار اشتباه محاسباتی میکنه. اوهوم. من سر يه چيزايی رسمن حساسيت دارم. در لحظه سريع واکنش نشون میدم. علیرغم منطقی يا غيرمنطقی بودن ماجرا. اما بذار يه تقلبی رو برسونم بهت. منم مث هر آدم ديگهای، مث هر زن ديگهای، يه وقتايی برحسب موقعيت و برحسب وظيفه بهم برمیخوره. واکنش بهم-برخوردهگی نشون میدم. اما اما اما، ته دلم اگه حق با تو باشه، شک نکن که حق رو دادهم به تو. واکنشه اما سر جاشه. منظورم اينه که اگه اون غرور و لجبازی ذاتی نبود، خيلی جاها همونجوری که ته دلم میگه رفتار میکردم، که اما چون الان هست، مجبورم لجبازیمو ارضا کنم، که ارضا نشه دمش از جاهای ديگه میزنه بيرون، بلدم خودمو بهخدا. بعد يه چيز ديگه هم هست. من آدمی هستم سه-لايه. لايهی اول رفتارها و واکنشهام، شامل آدماييه که دوستای معمولیم هستن، زياد نزديک نيستيم، بنابراين حساسيت خاصی هم وجود نداره و همه دور هميم و کوول و خوش و خرم. لايهی دوم شامل آدماييه که يه قدم اومدن جلوتر، ولی هنوز رابطهمون دوستیمون تو مرحلهی آزمون و خطاست. هنوز اون اعتماد مطلقه جلب نشده بين طرفين. -حالا يه جوری دارم از اعتماد حرف میزنم که انگار الان اِند موردِاعتمادیام پيش دوستان، با توجه به اعتمادهای وارده و شوخیهای مربوطه و الخ:دی- تا وقتی اون اعتماده نيست، استيج رابطه شفاف نيست، هنوز مطمئن نيستيم کجای زندگی طرف وايستاديم، اوهوم، حساسيتهای من بالاست. آدم سختی میشم تو رابطه. از يه سری چيزا بایديفالت خوشم نمياد و کهير میزنه رابطهم. آدم خوشقلقی هم نيستم زياد. رک هم نميام حرفمو بزنم. اهل سانتیمانتاليسم میشم يههو در حد هيووغ، البته با تعريف شخصیِ خودم. ترجيح میدم از همون بدو رابطه طرفم پاشو نذاره رو آستانهی حساسيتهام. سختگير و انحصارطلب و خونسرد و بیرحم و بیشعور و يه عالمه صفات بی-دارِ ديگه هستم که دوستان بهتر از من میدونن. خوب اوهوم، همچين آدمِ عوضیای هستم تو اين استيج. خودم هم بلدم خودمو و حق رو میدم به آدم مقابلم، دربست. که همهش دچار خود-کانفيوزد-بينی بشه و ندونه با من چه رفتاری داشته باشه و الخ. فقط يه تقلب: تو اين استيج، با من، محافظهکاری خطرناکتر از رک بودنئه. پنهانکاری خطرناکتر از آنست بودن، ولو به مذاقم خوش نياد. لايهی سومم اما درست مث همون لايهی اوله. اما شامل حال آدماييه که استيج اول و دوم رو رد کرديم با هم. شديم رفقای گرمابه و گلستان. ديگه خيالمون از هم، از دوستیمون و از استيج دوستیمون راحته. میدونيم کجای زندگی هم وايستاديم. با هم «ندار»يم و به هم باج نمیديم. تو اين لايه طرف مقابلم میتونه با خيال راحت بياد هر چيزی رو بگه، بپرسه، بدونه. و خيالش راحت باشه که اون آدم منطقیئه، اون آدمِ مچورِ درونم فعاله و جاهايی که جوگير میشم و احساساتی رفتار میکنم، مث وجدان شيرفرهاد هی بهم يادآوری میکنه که الاغ، آدم باش! میتونه بهمون بربخوره، ناراحت بشيم، اذيت بشيم، و خيالمون راحت باشه که میتونيم اين مرحله رو هم پشت سر بذاريم. مهمترين ويژگیِ اين استيج اينه که میتونی بشينی در مورد هر چيز، دقيقن در مورد هر چيزی حرف بزنی، جدی. و اين در مورد هر چيزی حرف زدن، يکی از اصلیترين رازهای ماندگاریِ رابطهست به نظر من. مثلن ديدی بعد از يه همآغوشی ناب، بعد از يه لحظهی خاص و عجيب دونفره، چههمه دلت میخواد بشينی با همون آدمه در مورد اون حسه حرف بزنی؟ بشينين از ديتيلها صحبت کنين از حسهای شخصیتون تو فلان لحظهی س.ک.س تو فلان لحظهی بوسه؟ اين حرف زدنهای با جزئيات، نه تنها آدما رو خيلی نزديکتر میکنه به هم، بلکه خيلی از قلقها و ذائقههای طرفين رو هم آشکار میکنه برای پارتنرش. خيالِ آدما از هم راحتتر میشه. احساس میکنی چههمه بلدی طرف مقابلت رو، چههمه داری يادتر میگيریش. همينکه بتونی بیسانسور، بیلفاظی بیکلمهبازی از تنِ طرف مقابلت باهاش حرف بزنی، از کيفيت س.ک.ستون، کيفيت ديتيلهای ريز رابطهی تن-بيستون، يعنی میتونين هر مشکل ديگهای، هر موضوع دور از ذهن ديگهای رو هم مطرح کنين با هم. و اين اصلن دستاورد کمی نيست برای يه رابطه. حالا تو همين استيج، اگه بلد بشی اگه بتونی با ظرافت و طنازی، اون تيکههايی که دوست نداری رو هم مطرح کنی، اون چيزايی که آزارت میده تو س.ک.س، تو تنِ آدم مقابلت، يه قدم بزرگتر برداشتين تو رابطه. البته قبول دارم که خيلی فاز حساس و آسيبرسانايه، اما ازوناست که «اگه بشه چی میشه»! حالا اصن چی شد که اومدم اينا رو گفتم؟ اين شده که يه وقتايی دارم میبينم رفتار آدمای زندگیم، دوستای صميمیم که دارن وبلاگمو میخونن، رفتار «تو»ی خاص، برحسب نوشتههای من تغيير میکنه. میبينم آدمی که ميومد همه چيزو میپرسيد و خيلی کوول با هم از هر دری حرف میزديم، حالا خودشو کشيده عقب، که مبادا حساسيتِ من تحريک بشه. میخوام بگم بابا بهخدا من آدمِ کمهوشی نيستم. میفهمم تمامِ اين رفتارها تمام اين عکسالعملها رو، و میفهمم ريشهش از کجا آب میخوره هم. اصن همهشون زير سرهمين وبلاگه، قبول. اما يه خورده هم میشه رو شعور ذاتی من حساب کرد. که يعنی من هر چهقدر هم ادای آدمای بیمرز و باریبههرجهت رو در بيارم، ته دلم يه آدمِ رياضی صفر و يکِ خطکش به دست نشسته، که طفلی مدام داره غرهای خودشو میزنه و گاهی وقتا هم داره موهاشو دونهدونه میکنه از دست من. بعد اما يه وقتايیام با هم دوست میشيم میشينيم دونهدونه موهاشو میچسبونيم براش. منظور اينکه آقا، زياد به گاردنويسیهای وبلاگیِ من کاری نداشته باشين. اگه آدمی هستين در لايهی اول، که خوب هيچی، هستيم دور هم، و دوست بدی نيستم تو اون لايه، نوش جونتون. اگه آدمی هستين در لايهی دوم، از الان مراتب همدلی من رو بپذيريد، خدابهتون صبر بده. و اگه آدمی هستين در لايهی سوم، که آقا مراتب حسادت ما رو صميمانه پذيرا باشيد، خوش به حالتون کلن:دی خلاصهتر اين که اوهوم آقا، فرق میکند آدم با آدم، فرق میکند تاريکی با تاريکی. |
|
Comments:
oh my God, doesn't every body behave like that?
خانم عزیز گویا خودتان را باتوپ چهل تیکه اشتباه گرفته اید...بیچاره یا بهتر بگویم گاگولی دوستان شما که شما لطف کرده ایید ومنت بر سر شان گذاشته ایید وآنها رادر لایه زندیگی تان جا داده ایید{ماااادرجاآآآآن{ جمع کن کاسه کوزه تو بابا آنقدر هم در مورد سکس حرف نزن وننویس که حالم بهم خورد این را هم فراموش نکن بعد از سکس شمبولت را بشوری ماآآآآدرجاآآآن
ببین فک می کنم اینایی که انقدر طولانی نوشتی و سعی کردی خودتو چند لایه نشون بدی خیلی عادیه که همه همینجورن !میمونه پاراگراف آخر که بر میگرده به ضایع بودنت که ورداشتی وبلاگتو به هر ننه قمری دادی که به نظر من استیج وحشتناکیه..ها ها
من مطمئنم که جزو دسته سومم حالا یه سوالی دارم ازت تو چرا اینهمه ساله فیس لس هستی؟ میترسی ویژن خواننده رو بلاک کنی؟
Post a Comment
|